تبليغاتX
اهل سنت شرق وغرب

اهل سنت شرق وغرب

ااطلاع رسانی به جویندگان حق

چرا خالد بن وليد مالك بن نويره را در حالت تسليم کشت و زنش را به همسري گرفت؟

چرا خالد بن وليد مالك بن نويره را در حالت تسليم کشت و زنش را به همسري گرفت؟

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خالد بن وليد  مالك بن نويره

چرا  خالد بن وليد  مالك بن نويره را در حالت تسليم کشت و زنش را به همسري گرفت؟

مي‌گويند: « امر سومي كه براي ابوبكر در آغاز خلافتش رخ داد و عمر بن خطاب با او مخالفت نمود و گفته ‌هاي قرآن و پيامبر -صلى الله عليه وسلم- را تأويل نمود، قصة خالد بن وليد است كه مالك بن نويره را در حالت تسليم کشت و زنش را به همسري گرفت و در همان شب با او نزديكي كرد. عمر به خالد مي‌ گفت: اي دشمن خدا، فرد مسلماني را كشته و همسرش را به زور گرفتي. به خدا سوگند كه تو را سنگسار مي كنم، ولي ابوبكر از او دفاع نمود و گفت: از او بگذر اي عمر، تاويل كرده و در آن اشتباه كرده است، زبانت را از خالد بردار. اين رسوايي ديگري است كه تاريخ براي يكي از بزرگان صحابه ضبط كرده‌ است!! اگر چه ما وقتي از او ياد مي كنيم با تمام احترام و قداست از او ياد مي كنيم و بلكه لقب (سيف الله المسلول) «شمشير كشيده خدا» به او مي دهيم.

خالد بن وليد داستان مشهوري در زمان حيات پيامبر -صلى الله عليه وسلم- دارد؛ زماني که پيامبر -صلى الله عليه وسلم- او را به طرف بني‌جذيمه فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت كند، و دستور نداد كه با آنها بجنگد، و آنها نتوانستند بگويند كه ما مسلمان شديم، بلكه گفتند: از دين خود دست برداشتيم. خالد شروع به كشتن و اسير گرفتن آنها نمود، و اسيران را به ياران خود داده و دستور به قتل آنها داد و بعضيها هنگامي كه برايشان روشن شد آنها مسلمان شده ‌اند، از كشتن آنها امتناع مي كردند، وقتي كه بازگشتند ماجرا را براي پيامبر -صلى الله عليه وسلم- بازگفتند، دو بار فرمود: بار خدايا، من از آنچه كه خالد كرده است به تو پناه مي‌ برم و بيزارم».

تا آنجا که مي ‌گويند: «آيا مي ‌توانيم بگوييم كه عدالت مزعومي كه ادعاي آن را براي صحابه مي ‌كنند كجاست؟ و اگر خالد بن وليد جزو بزرگان ماست تا جايي كه به او لقب «شمشير خدا» داده ‌ايم، آيا پروردگار ما شمشيرش را كشيده و برگردن مسلمانان و بي گناهان كشيده تا هتك حرمت كند؟!

اينها دلايل قوي است كه همه از اين گونه اصحاب متنفر مي شوند،
 و همچنين از پيروان آنها كه نصوص را تاويل كرده‌ و روايات خيالي مي ‌تراشند تا جايي که كار هاي ابوبكر و عمر و خالد بن وليد و معاويه و عمرو بن عاص و برادرانشان را تأويل كرده موجه جلوه مي دهند.

___
مي‌ گوييم: ما از خدا مي‌ خواهيم كه شما را در همان راهي كه رفته‌ اي رها كند و طبق گفته ‌هايتان جزايتان دهد و به خاطر اولياي خود از شما انتقام بگيرد و دربارة شما و امثال شما آية خود را به مسلمانان همفکر شما نشان دهد تا در دنيا پند و عبرتي باشد براي عبرت ‌گيران و در آخرت تو را با برادران منافقت كه از اولياي خداوند بدون هيچ گناهي بدگويي مي ‌كنند محشور بكند؛ بي ‌ترديد خداوند هم شنواست و هم استجابت كننده
__________________________
جواب
امّا درباره ناسزاگويي انان نسبت به خالد بن وليد –رضي الله عنه- به علت قتل مالك بن نويره و همخوابگي با همسر او، در صورتي كه شوهرش مسلمان بوده است، در جواب بايد گفت که در مورد مالك بن نويره اختلاف نظر است. در مورد او گفته شده كه او از كساني بوده است كه از پرداخت زكات امتناع مي ‌كرده ‌اند، گفته شده كه او پيرو سجاح (زني كه ادعاي نبوت كرده است) به هنگام ورودش به سرزمين جزيرة العرب بوده است.

بعضي مي‌گويند: هنگامي كه او (مالك) اسير و پيش خالد -رضي الله عنه- آورده شد دربارة پيروي او از سجاح او را سرزنش كرده است و گفته است: آيا نمي ‌دانستي كه زکات شبيه نماز است؟ مالك گفته است: آيا رفيقتان چنين پنداشته است، آنگاه خالد گفت: آيا او رفيق ماست[2] و رفيق تو نيست؟ پس از آن دستور به زدن گردنش داده است كه گردنش زده شده است. اگر اين از او ثابت باشد پس دليل بر ارتداد اوست. همچنين گفته شده است كه خالد وقتي او و همرا هانش را اسير كرده است [و آن شبي بسيار سرد بوده است] منادي او فرمان داده است كه اسيرهايتان را گرم كنيد آنها فهميده ‌اند كه مقصود او كشتن آنهاست! پس همگي را كشته ‌اند و ضرار بن ازور، مالك بن نويره را كشت. هنگامي كه منادي اين را شنيد و كار تمام شده بود گفت: اگر خداوند كاري را اراده كند شدني است[3].به هر حال كشته شدن مالك بن نويره از جانب خالد يا اينكه به سبب يكي از عللهاي مذكور است، و يا اينكه به علت ديگري است كه ما آنرا نمي‌ دانيم و يا اينكه خالد اصلا نخواسته او را بكشد اما اشتباها كشته شده است، همة اين احتمالات وارد است. در اين صورت به هر حال چه اينكه قتل او به حق باشد كه مستحق آن باشد، و يا اشتباه رخ داده باشد كه داراي تاويلي باشد كه عذر آن پذيرفته است، يا اينكه بدون قصد صورت گرفته باشد، خالد معذور بوده و مورد سرزنش و ملامت قرار نمي‌ گيرد.

اما خشم عمر -رضي الله عنه- بر خالد -رضي الله عنه- و گفته ‌اش بر او اگر ثابت باشد بدين خاطر است كه او خالد را در قتل مالك خطاكار پنداشته است، ولي با اين حال او را در دينش متهم نكرده است، و بلكه گفته است كه در شمشير او ذلتي است براي دشمنان.

بنابر آنچه گذشت موضوع مالك بن نويره مبهم بوده وبدين خاطر اصحاب در مورد كشتن او اختلاف نظر داشته‌ اند. بعضي از آنها بر راي خالد بودند و بعضي ديگر بر رأي عمر -رضي الله عنه- كه خالد را براي كشتن مالك تخطئه مي‌ كرد. ابوبكر صديق بر اين رأي بوده كه خالد در اين مورد اجتهاد كرده‌ و عذرش پذيرفته است. از اين رو به عمر -رضي الله عنه- مي ‌گفت: اي عمر فرض کن كه او اجتهاد كرده‌ و به خطا رفته است[4].

خلاصه اينكه هركدام از صحابه در احقاق حق اجتهاد كرده ‌اند و عملشان در ميان يك اجر يا دو اجر قرار دارد: مجتهدي كه اجتهادش به حق اصابت كند داراي دو اجر و مجتهدي كه به خطا رفته باشد داراي يك اجر و خطايش مورد مغفرت است. در اين مورد كسي نمي ‌تواند به آنها خرده بگيرد مگر اينكه نسبت به اصول شريعت جاهل باشد، يا اينكه به راه ناحق رفته باشد مثل اين رافضي كه دلش را پر از حقد و كينه نسبت به اصحاب رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- كرده‌ و خودش را براي بدگويي و انتقاد از آنها مسخّر كرده‌ است، در حالي كه آنها داراي مقامهايي ارجمند و بزرگوار در دين بوده و به ساير خصلتهاي نيك و تقوي پيشي گرفته‌اند و خداوند در كتاب خودش و پيامبر -صلى الله عليه وسلم- در سنتش آنها را تأييد كرده‌ محبت و دوستي آنها  را در دلهاي مؤمنان قرار داده و آوازة  نيك و ذكر خيرشان را در ميانشان منتشر كرده است.

اما دربارة بدگويي انان درباره خالد در مورد كشتن بني‌جذيمه و کار او؛ در جواب بايد گفت که خالد در كشتن آنها تأويل و اجتهاد كرده‌ است، چون وقتي كه آنها را به اسلام دعوت نمود  گفتند: دين خود را عوض كرديم و معناي اين عبارت اين است كه از ديني به دين ديگر منتقل شديم، و قريش به كساني كه مسلمان مي ‌شدند به عنوان مذمت اين رسم را مي ‌گذاشت[5]، خالد آن را از آنها نپذيرفت، چون صراحتاً اعتراف به اسلام نكردند. در صورتي كه برخي از صحابه مانند ابن ‌عمر و غيره كه با او بودند عمل او را تقبيح كردند. چون مي ‌دانستند كه قصد آنها اسلام بوده است؛ از اين رو ابن ‌عمر راوي حديث مي ‌گويد: آنها نمي‌دانستند كه بگويند اسلام آورديم و لذا مي‌ گفتند صابئه شديم يعني دين خود را عوض كرديم[6] و خالد در كشتن آنها مجتهد بوده و كارش مورد سرزنش نيست اگرچه در آن مورد به خطا رفته است.

خطابي مي‌گويد: احتمال دارد كه خالد به خاطر عدول آنها از لفظ اسلام خشمگين شده است، برداشت او اين بوده است كه اين كار به خاطر تكبر و غرور بوده و مطيع دين نشده ‌اند. بنابراين با تاويل آنها را كشته است[7].

شيخ الاسلام ابن‌تيميه دربارة اين حادثه مي‌گويد: آنها نمي‌دانستند كه بگويند اسلام آورديم، دوبار گفتند: صابئه شديم. خالد از آنها اين را نپذيرفت و گفت كه اين اسلام [آوردن] نيست، در نتيجه آنها را كشت و افرادي از بزرگان صحابه كه با او بودند مانند سالم مولاي ابوحذيفه و عبدالله بن عمر و ديگران، اين كار را تقبيح كردند. هنگامي كه اين خبر به پيامبر -صلى الله عليه وسلم- رسيد دستش را به سوي آسمان برداشت و گفت: بارخدايا، من از كار خالد بيزارم و به تو پناه مي‌برم، چون بيم داشت كه خداوند از تجاوزي كه رخ داده او را بازخواست كند. با اين حال پيامبر -صلى الله عليه وسلم- خالد را از امارت خلع ننمود، بلكه پيوسته او را به امارت گماشته و مقدم مي ‌داشت، چون اگر از امير گناه و يا اشتباهي سر بزند به او دستور داده مي‌ شود تا از آن كار دست بردارد و رجوع كند، بر ولايت خودش مي ‌ماند و خالد با پيامبر -صلى الله عليه وسلم- عناد و مخالفتي نداشت بلكه مطيع او بود، و در فقه و دين در منزلت ديگران نبود، و حكم آن موضوع برايش روشن نبود[8].ابن‌حجر در شرح اين حديث مي ‌گويد: اما خالد اين لفظ (صابئه) را حمل بر ظاهر خود نمود، چون گفتة آنان «صبأنا» بود يعني اينكه از ديني به دين ديگر خارج شديم، و خالد به اين گفته اكتفا ننمود تا صراحتاً اسلام بياورند[9].اين آرا و اقوال دانشمندان بر اين دلالت دارد كه خالد بني‌جذيمه را بدين گمان كشت كه آنها از لفظ عوض كردن دين [صبأنا] منظورشان اسلام آوردن نبود و در اين كار خود با رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مخالفت نكرده بلكه تاويل و اجتهاد كرده‌ است، چون لفظ چند وجهي و دو پهلو است و احتمالي كه به آن رفته است وارد است.

اما برائت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از كار او به خاطر بيم بازخواست الهي از اوست، و اين مستوجب ايراد بر خالد نيست، چون تبري از كار اشتباه چيزي است و گناهكار دانستن صاحبش و مذمت او چيز ديگر؛ چون انسان در مورد هيچ اشتباهي (چه اشتباه در مسائل عقيدتي و چه اشتباه در مسائل فقهي) بازخواست نمي ‌شود مگر اينكه حجت بر او تمام شده و موانعي كه در هنگام اشتباه و عذر او پذيرفته مي ‌شود برطرف شود، چنانكه در اصول اعتقاد در نزد اهل سنت مقرر است.

اما گفتة اين انان: «آيا مي‌توانيم بپرسيم كه عدالت ادعايي صحابه كه اهل سنت مدعي آن هستند كجاست؟...».

در پاسخ گفته مي‌شود: عدالت صحابه به استناد قرآن و سنت و اجماع امت ثابت است و كسي توان انكار و طعن به آن را ندارد مگر اينكه منكر نصوص كه در قرآن و سنت بوده و متضمن بهترين مدح و ثنا و به صورتي بسيار رسا از طرف خداوند و پيامبر اوست. بدين سبب است كه بدگويي از صحابه نشانة زنديقها و ملحدان است و قبلاً نصوص و اقوال دانشمنداني را آورديم كه بر عدالت صحابه دلالت قطعي داشت كه نيازي به تكرار آنها نيست، امّا در اينجا گفتة دو امام بزرگوار، ابوزرعه و احمد [رحمهما الله تعالي] را ذكر مي‌كنم كه دربارة كساني است كه نسبت به صحابه طعن كرده‌ و از آنها بدگويي مي‌ نمايند.

ابوزرعه مي‌گويد: اگر كسي را يافتي كه از ياران رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بدگويي مي ‌كند بدان كه او زنديق است، چون رسول خدا در نزد ما حق است، و قرآن حق است، اين قرآن و اين‌ سنت را اصحاب رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به ما رسانده‌ اند. اينها مي‌ خواهند كه شاهدان ما را مجروح كنند تا كتاب و سنت را ابطال كنند. اينان سزاوارتر به بدگويي بوده و زنديق هستند[10].

امام احمد مي‌گويد: اگر كسي را ديدي كه از ياران رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به بدي ياد مي ‌كند، او را متهم كرده‌ و در اسلام او ترديد كن[11]. اين رافضي به بدگويي اكتفا نكرده‌ بلكه به بدتر از آن تجاوز كرده و همة صحابه را جز چند نفر معدودي متهم به ارتداد مي ‌كند.

اينان در اين‌باره مي ‌گويند: «كسي كه در احاديث متعددي كه علماي اهل سنت در صحاح و مسندهاي خود آورده‌ اند دقت كند هيچ ترديدي پيدا نمي ‌كند كه اكثريت صحابه [دين را]  تبديل كرده‌ و تغيير داده ‌اند بلكه بعد از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مرتد شده و به دين سابق خود بازگشته ‌اند مگر اندكي كه به گوسفندان بدون ساربان تشبيه شده‌ اند.

در جاي ديگر مي‌گويد: «بسيار مطالعه كردم تا اينكه قانع شدم كه شيعة اماميه بر حق است و بدين خاطر شيعه شدم و به بركت الهي بر كشتي اهل بيت سوار شده و به ريسمان ولايت آنها چنگ زدم، چون جايگزيني براي صحابه‌اي كه در نزد من ثابت شده كه همه مرتد شده ‌اند و به دين پيشين خود بازگشته و جز اندكي از آنها نجات نيافته ‌اند، يافتم

پس آيا مجالي براي ترديد در كفر و زنديق بودن اين انسان و برائت او از اسلام مي ‌ماند؟ و آيا قصد او از نوشته ‌هايش كه بر مبناي الحاد و زندقه است جز ويران كردن اصول دين اسلام و پايه ‌هاي آن نيست؟ و آن به وسيلة طعن و بدگويي از راويان اسلام و حاملان آن به امت اسلامي است. او تظاهر به رفض كرده‌ و كفر محض در باطن اوست. همچنان كه روش هر زنديق و ملحدي است كه عليه اسلام و مسلمانان توطئه مي ‌چيند.
-------------------------------------------------------------------------

[2]- كنايه از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- است.

[3] تاريخ طبري 3/278 و ما بعد آن؛ البداية و النهاية از ابن كثير 6/326.

[4]- تاريخ طبري 3/378.

[5]- يعني اينكه صابئي شدند. فتح الباري 8/57

[6]- بخاري كتاب المغازي فصل بعث النبي -صلى الله عليه وسلم- خالد بن وليد الي جذيمه فتح الباري 8/56-57 ح 339

[7]- فتح الباري ابن حجر 8/57.

[8]- منهاج السنة 4/486.

[9]- فتح الباري 8/57.

[10]- خطيب در (الكفاية) ص 49.

[11]- ابن جوزي در مناقب امام احمد ص209 و شيخ الاسلام ابن‌تيميه در (الصارم المسلول) ص568.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط احمد و سردار   | 

چرا با علمای شيعه که سنی شده اند مصاحبه نمی شود؟    
20 مهر 1386

حضرت شيخ الاسلام مولانا عبدالحميد، امام جمعه اهل سنت زاهدان با انتقاد مجدد از عملکرد جانبدارانه صدا وسيما، از مديران رسانه ملی خواست تا اين فرصت را به علما و بزرگان شيعه که سنی شده اند بدهد تا با يکی از شبکه های ملی کشور مصاحبه ای داشته و دلايل خود را برای پيوستن به مذهب بزرگ اهل سنت بيان دارند.

اين سخنان از سوی حضرت مولانا در حالی ايراد شد که شبکه سوم سيما همچنان گستاخی به اهل سنت را ادامه داده و افراد مجهول الحالی را معرفی می کند که قبلا سنی بوده و حالا شيعه شده اند.
حضرت شيخ الاسلام که به مناسب ختم قرآن در شب بيست و نهم رمضان، که با حضور هزاران نفر از نمازگزاران مرد و زن زاهدان در مسجد جامع مکی زاهدان برگزار می شد سخنرانی می کردند، در قسمتی از سخنانشان فرمودند:
اهل سنت از تمامی نقاط کشور و حتی برخی کشورهای همسايه با ما تماس گرفتند و انزجار خود را نسبت به اينگونه برنامه های تفرقه انگيز اظهار کرده و می گفتند: ما بعد از انقلاب تا به حال شاهد چنين جسارتی نبوده ايم ، البته بجز از شبکه سلام که اساسش بر اهانت به مقدسات اسلام و اهل سنت گذاشته شده و شبکه ای منحرف است.
حضرت مولانا افزودند: کاش اين شبکه مصاحبه ای هم با علمای شيعه که سنی شده اند ترتيب می داد؛ چرا که فقط تيجانی که فردی مجهول الحال است و بقول خودش خواب ديده است، مذهبش را تغيير نداده، بلکه ما افراد بسيار زيادی از علمای شيعه را سراغ داريم که مذهب شيعه را کنار گذاشته و به مذهب اهل سنت پيوسته اند. آنان کتابهای بيشماری در مورد چگونگی گرايششان به مذهب اهل سنت نوشته اند و بسياری از آنان حضرت رسول اکرم صلی الله عليه و سلم و حضرت علی کرم الله وجهه را بعد از سنی شدن به خواب ديده اند.
مولانا در ادامه سخنانشان فرمودند: مقتضای عدالت اين را می طلبد که صدا و سيما افرادی را که سنی شده اند را فرا بخواند و با آنها مصاحبه ای داشته و کتابهای آنان را به جامعه معرفی کند و خوابهای آنان نيز بر مردم آشکار شود. سپس اين افراد را در کنار تيجانی ها بنشانند و قضاوت را به مردم (شيعه و سنی) واگذارند تا هر مذهبی را که می خواهند اختيار کنند.
عدالت و دموکراسی واقعی همين است.
ايشان در ادامه افزودند: صدا و سيما رسانه ای ملی و متعلق به همه اقشار  جامعه، مذاهب و قوميتها است و اقدام به پخش چنين برنامه های توهين آميزی شايسته اين رسانه نيست. بايد مسئولين اين برنامه که با پخش آن اقدام به جوسازی بر عليه اهل سنت کرده در محضر  رهبر انقلاب که اين سال را سال اتحاد و انسجام اسلامی نامگذاری کردند، جوابگو باشند و انتظار ما اين است که عاملين آن مجازات شوند.
ايشان در پايان فرمودند: من از آقای مهندس فروزش، نماينده محترم زاهدان در مجلس شورای اسلامی سپاسگزارم که در اين زمينه ناراحتی اهل سنت را به گوش آقای ضرغامی رئيس صدا و سيما رسانده اند و ايشان نيز قول داده اند با سازندگان اين برنامه برخورد شده و جلوی چنين برنامه هايی گرفته شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط احمد و سردار   | 

پيدايش شيعيان امامی

اولين كسي كه مردم را به اصول و عقايد انان فراخواند يكي از يهوديان يمن موسوم به عبدالله بن سبأ بود كه در دوران عثمان بن عفان -رضي الله عنه- تظاهر به اسلام كرد و سپس به مسافرت در سرزمينهاي مختلف اسلامي جهت نشر اين عقيده‌ فاسد پرداخت.

امام طبري در تاريخ خود در ضمن حوادث سال 35 هجري درباره او مي ‌گويد:

«عبدالله بن سبأ يهودي اهل صنعا بود و مادرش سوداء نام داشت. در زمان عثمان -رضي الله عنه- اسلام آورد، سپس شروع به گردش در شهرهاي مسلمانان نمود و سعي مي‌ كرد آنها را گمراه كند. او دعوتش را از حجاز آغاز نمود و سپس بصره و بعد از آن كوفه و شام را درنورديد، در شام آنچه را كه مي ‌خواست نزد كسي نيافت، او را از آنجا طرد كردند، تا اينكه به مصر آمد، و مدتي طولاني در آنجا ماند و مي ‌گفت: جاي تعجب است كه عده‌اي مي‌گويند عيسي باز مي ‌گردد ولي بازگشت محمد را تكذيب مي‌ كنند؟ حال آنكه خداوند فرموده است: ﴿إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ﴾. (القصص: 85). «آن كسي كه قرآن را بر تو نازل كرده است تو را به معاد باز مي‌گرداند».

پس محمد از عيسي به بازگشت سزاوارتر است، همچنين مي‌گويد: اين سخن مورد قبول واقع شد. سپس قضيه رجعت را وضع كرد و درباره آن سخن گفت، بعد از آن به آنها گفت: بي ‌ترديد هزاران پيامبر وجود داشته است و هر پيامبري داراي يك وصي بوده است و علي وصي محمد بوده است. سپس افزود كه محمد خاتم الانبياء و علي خاتم الأوصياست و افزود: چه كسي ظالمتر از كسي است كه به وصيت پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- عمل نكرده‌ و حق پيامبر خدا را گرفته و امر امت را به دست گرفته است. آنگاه افزود: عثمان به ناحق آن را به دست گرفته است و اين وصيت رسول خداست، پس به اين امر قيام نماييد و او را سرنگون كنيد با بدگويي به امراي خود آغاز و به امر به معروف و نهي از منكر تظاهر نماييد و دلهاي مردم را به دست آورده و آنها را به اين امر دعوت كنيد. پس از آن داعيانش را منتشر كرده‌ و با كساني كه در شهرهاي مختلف فاسد بودند، مكاتبه كرده‌ و مردم را به صورت پنهاني به افكار خود دعوت مي‌كرد[1].

تاريخ رافضيان چنين آغاز شد و با عقايدي كه ابن‌ سبأ در ميان گمراهان منتشر كرد عقلها و قلبهاي بسياري از آنها را فاسد كرد. اين حيله همواره مؤثر بود تا اينكه به شهادت خليفه سوم عثمان بن عفان -رضي الله عنه- به دست اين گروه فاسد انجاميد.  


[1]- تاريخ طبري 4/340.

محكوم و تقبيح كردن ابن سبأ توسط علي ابن ابيطالب  -رضي الله عنه-  

هنگامي كه علي بن ابيطالب -رضي الله عنه- به خلافت رسيد، آن عقايد بيش از پيش رواج پيدا كرد تا اينكه اين امر به گوش علي رسيد. او شديداً آن را تقبيح كرد و از ابن سبأ و پيروانش تبري جست.

ابن عساكر با سند صحيح از عمار دهني روايت مي ‌كند كه مي ‌گويد: از اباطفيل شنيدم كه مي ‌گفت: مسيب بن لجبه را ديدم كه ابن سوداء را به نزد او آوردند و علي بر منبر بود، علي پرسيد كه چه شده است؟ گفت: او بر خدا و رسولش دروغ مي‌بندد[1]. از يزيد بن وهب به نقل از علي -رضي الله عنه- روايت شده است كه مي ‌گفت: چه تناسبي بين من و اين مَشك (كيسه) سياه وجود دارد؟[2]

همچنين از طريق يزيد بن وهب از علی روایت شده است که علی ابن ابیطالب می‌ گفت: چه ارتباطي بین من و این مَشك سیاه وجود دارد در حالي كه او درباره ابوبکر و عمر زبان درازی مي ‌كند[3].

این روایتها با اسناد صحيح از علی -رضي الله عنه- روايت شده است[4] 


[1]- تاريخ مدينه دمشق (نسخه خطي) ق 167.

[2]- فتح الباري 7/368.

[3]- همان منبع.

[4]- شيخ سلمان العوده مي‌گويد كه اين إسنادها را براي شيخ ناصرالدين آلباني- جزاه الله خيرا- فرستادم تا آنها را بررسي كند. او آنها را  بين صحيح، حسن و صحيح لغيره قرار داد. برگرفته از كتاب (عبدالله بن سبأ و آثرُهُ في احداث الفتنه في صدر الاسلام ) (ص) 98.

اختلاف پيرامون به آتش كشيدن ابن سبأ و پيروانش به وسيله علي -رضي الله عنه-  

مورخان و فرقه‌ شناسان گفته اند: ابن سبأ درباره علي -رضي الله عنه- ادعاي ربوبيت مي‌كرد و علي، او  و همراهانش را سوزاند.

جرجاني مي‌گويد: سبأيه جزو رافضه بوده و به عبدالله بن سبأ منسوبند. او اولين فرد رافضي بود كه كفر ورزيد و مي‌گفت كه علي خداي جهانيان است در نتيجه علي او و يارانش را آتش زد[1].

ملطي در هنگام پرداختن به سبأيه مي ‌گويد: «آنها پيروان عبدالله بن سبأ هستند، به علي -عليه السلام- گفتند: أنت أنت: ‌تويي تو. گفت: من كي هستم. گفتند: آفريننده و ايجاد كننده! حضرت علي از آنها خواست توبه كنند. اما آنها بازنگشتند. به همين دليل آتش بزرگي برافروخت و آنها را سوزاند و اين بيت را سرود:

لَمّا رَأَيْتُ الَأَمرَ اَمراً مُنكراً

 

أجَّجْتُ ناري وَ دَعَوتُ قَنْبراً[2]

هنگامي كه كار را بسيار منكر ديدم، آتشم را روشن كرده‌ و قنبر را صدا زدم [تا آنها را در آتش بسوزاند].

ترجيح اين رأي كه امام علي -رضي الله عنه- آنها را سوزانده است.

بعضي از مورخان بر اين رفته‌ اند كه علي -رضي الله عنه- ابن سبأ را نسوزاند بلكه او را به مدائن تبعيد كرد و او بعد از وفات علي -رضي الله عنه- ادعا كرد كه علي از دنيا نرفته است و به كساني كه خبر وفات او را آوردند، گفت: اگر مغز او را داخل هفتاد كيسه برايمان بياوريد باز هم مرگ او را باور نخواهيم كرد[3]. شايد قول درست، همان اولي باشد كه با آثار وارده در صحيح بخاري مطابقت دارد: از عكرمه روايت است كه زنديق هايي را پيش علي -رضي الله عنه- آوردند و او آنها را آتش زد، و اين خبر به ابن عباس رسيد و گفت: اگر من مي‌بودم آنها را نمي‌سوزاندم چون رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرموده است: «با عذاب الهي ]مردم را[  عذاب ندهيد»، بلكه آنها را مي‌كشتم. زيرا رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مي ‌فرمايد: «هر كسي دينش را تغيير دهد او را بكشيد»[4].

ابن‌حجر در شرح اين حديث بعد از ذكر روايتهاي مربوطه به اين سوخته‌‌‌شدگان مي‌گويد: آنها كساني بودند كه بت مي‌پرستيدند، و در بعضي از روايتها آمده است آنها كساني بودند كه مرتد شده و از اسلام برگشته بودند، علت اين امر اختلافي است كه در ميان روايتها وجود دارد سپس مي‌گويد: ابوالظفّر اسفرايني در (الملل و النحل) معتقد است كساني كه علي آنها را سوزانده است گروهي از رافضيان بودند كه درباره او ادعاي الوهيت مي‌كردند و آنها همان سبأيه هستند.

رهبرشان عبدالله بن سبأ يهودي بود كه به اسلام تظاهر مي‌كرد و اين گفته ‌ها را جعل كرده‌ بود، و شايد اصل اين مطلب روايتي باشد كه ما در بخش سوم از حديث ابوطاهر مخلص و روايت عبدالله بن شريك عامري آورديم كه مي گويد: به علي گفته شد در اينجا افرادي مقابل درب مسجد وجود دارند كه مدعي خدايي شما هستند، آنها را صدا زده و گفت: واي بر شما! چه مي‌گوييد؟ گفتند: شما پروردگار، خالق و روزي دهنده ما هستيد[5]. سپس بقيه روايت را آورده كه بر اساس آن علي سه بار از آنها درخواست توبه كرد. اما آنها توبه نكردند. در نتيجه آنها را در آتشهايي انداخت كه در كوره هايي روشن شده بود، و شعر مشهورش را سرود.

ابن‌حجر مي گويد: سند اين روايت (حسن) است[6].

بنابراين سوزانده شدن سبأيه توسط علي امري ثابت شده است خواه براساس روايت عكرمه در بخاري، يا بنا به رأي ابن حجر (رحمه الله) باشد.

سخن شيخ الاسلام ابن‌تيميه نيز بيانگر گرايش او به راي اول است.

در اينجا هدف آشكار كردن عقيده رافضيان در آن زمان است كه بيانگر غلوشان در حق علي -رضي الله عنه- بوده و اينكه علي -رضي الله عنه- براي مجازاتشان به شدت برخورد كرده است تا جايي كه ابن عباس رأي خود را چنین اعلام کرد.

هم چنين علي همه عقايدي را كه در لباس تشيع ظاهر شد، مانند تفضيل او بر صحابه و شيخين، نشر بدگويي از صحابه و تحقير آنها در ميان آن گمراهان را تقبيح و مردود دانست.

شيخ الاسلام ابن‌تيميه (رحمه الله) مي‌گويد: هنگامي كه بدعت هاي شيعي در دوران خلافت امير المومنين علي بن ابيطالب -رضي الله عنه- رخ داد، علي آنها را تقبيح و محكوم كرد، که آنها سه گروه بودند: غاليان، مُفَضِّله و دشنام دهندگان.

علي غاليان را به آتش افكند و سوزاند «روزي از درب ]كنده[ خارج شد، گروهي بر او سجده كردند، پرسيد اين چيست؟ گفتند: شما خداييد. سه بار از آنها خواست توبه كنند. اما آنها سر باز زدند. بار سوم به دستور او گودالهايي حفر كرده شد و در آنها آتش روشن كردند. سپس آنها را در آتش انداخت و آن شعر مشهور خودش را سرود». و سپس ابن‌تيميه حديث بخاري را كه قبلاً ذكر شد، نقل كرده است.

دشنام‌دهندگان: زماني كه شنيد فردي ابوبكر و عمر را دشنام داده است، او را فراخواند. اما او به طرف قرقيسيا فرار كرد، در نتيجه درباره او با واليانش صحبت كرد، او با آنها مدارا مي‌كرد و از آنجا كه علي در تعامل با امرايش مستبد نبود، آنان در همه اوامرش از او اطاعت نمي ‌كردند.

مُفَضِّله (برتري‌دهندگان): علي درباره آنها مي‌گويد اگر كسي پيش من آورده شود كه  مرا بر ابوبكر و عمر ترجيح مي‌دهد بر او حد افترا جاري مي‌كنم. اين روايت را بيشتر از هشتاد راوي از او نقل كرده‌اند، سپس گفت: بهترين اين امت بعد از پيامبرش ابوبكر است و سپس عمر...)[7].

 


[1]- التعريفات ص 103

[2]- التنبيه والرد علي أهل الا هواء والبدع ص 18.

[3]- صحيح البخاري- كتاب (استتابة المرتدين.... فصل المرتد والمرتدة) فتح الباري 12/267ح6922.

[4]- الفصل في الملل و النحل، ابن حزم 5/36، التبصير في الدين: اسفراينيي ص 123 الملل و النحل، شهرستاني 1/177، الانساب، سمعاني 7/46.

[5]- فتح الباري 12/270.

[6]- همان منبع.

[7]- مجموع الفتاوي 35/184-185

مراحل پيدايش رافضي ‌ها

 

به هر حال عقايد رافضيان در دوران علي -رضي الله عنه- ظهور كرد ولي دامنه آن بسيار محدود بود و هيچ فرقه و گروهي بدان شناخته نشده بود تا اينكه دوران خلافت علي -رضي الله عنه- پایان یافت.

شيخ الإسلام ابن ‌تيميه آن وقايع و اتفاقات بعد از آن را در پيدايش رافضيان چنين توضيح مي ‌دهد: «سپس در زمان علي افرادي ظاهر شدند كه سخن از رفض گفتند و تا شهادت حسين -رضي الله عنه- داراي اجتماع و قدرتي نشده بودند، بلكه كلمه رفض تا قبل از خروج زيد بن علي بن حسين بعد از قرن اول انتشار نيافته بود. از آنجا كه او به ابوبكر و عمر -رضي الله عنهما- احترام مي گذاشت، رافضه اين عمل را ناروا مي ‌دانستند. به همين دليل رافضه ناميده شدند. آنان معتقد بودند كه محمد باقر امام معصوم است. اما بقيه شيعيان از زيد پيروي كردند و با انتساب به او «زيديه» ناميده شدند»[1].

خلاصه اينكه رافضيان در پيدايش خود مراحلي را طي كرده‌ اند تا اينكه با عقيده خود مستقل و از ساير فرقه‌ هاي امت جدا شدند. مي توان آن را به چهار مرحله اصلي تقسيم نمود.


[1]- مجموع الفتاوي 28/490.

دعوت ابن سبأ براي انديشه رافضيان

 

عبدالله بن سبأ مردم را به اصولي دعوت كرد كه عقيده‌ رافضيان بر آن بنا شد. مانند رجعت، جعل قول وصايت درباره علي -رضي الله عنه- و طعن نسبت به خلفاي پيشين.

دو امر  باعث ترويج اين افكار گمراه‌كننده و دور از روح اسلام شد:

اولاً: ابن سبأ محيط مناسبي را براي دعوتش برگزيده بود، چون دعوتش را در سرزمينهاي شام و مصر و عراق منتشر كرد و آن بعد از سفرهاي متعدد در اين شهرها بود. همچنانكه طبري آن را  نقل نمود.

اين دعوت در جوامعي رشد كرد كه قادر به فهم درست اسلام نبودند و در علوم ديني و شناخت دين خدا هنوز ثابت قدم نشده بودند. علت آن تازه مسلمان بودن مردم آن سرزمنيها بود. چون اين كشورها در دوران عمر -رضي الله عنه- فتح شده بودند. به علاوه اين سرزمينها از جامعه ياران پيامبر در حجاز دور بودند و از محضر آنها استفاده نكرده بودند. دوري آنها از جامعه ي صحابه در حجاز و عدم بهره برداري از فقه آنان است.

ثانياً: ابن سبأ با انتخاب آن جامعهها و به خاطر حيله و مكر بيشتر، دعوتش را به شيوه‌اي مخفي و پنهاني انجام مي ‌داد و آن را با هر كسي در ميان نمي گذاشت، بلكه كساني را برميگزيد كه مي‌ دانست آنها از كمخردان و داراي اغراض خبيث بوده و فقط با هدف مكر و فريب به اسلام تظاهر مي‌ كردند. چون اسلام املاك ظالمانه آنها را ويران و تاج و تختهايشان را برانداخته بود. در اينجا سخن طبري را در اين‌ باره ذكر كرديم كه گفت: فرستادگانش را منتشر كرده‌ و با كساني كه در شهرها فساد بر پا كرده بودند نامه‌ نگاري كرد و مخفيانه آنها را به راي خود دعوت مي‌كرد و در توصيف آنها مي ‌گويد: (دنيا را پر از تبليغات كردند، و به چيزي غير از آنچه مي‌خواستند تظاهر مي‌كردند)[1].

 


[1]- تاريخ طبري 4/341.

 آشكار كردن اعتقادات و بيان علني آنها

 

مرحله دوم: آشكار ساختن اين آرا و تصريح به آنها بود يعني بعد از شهادت عثمان -رضي الله عنه- و سرگرم شدن ياران پيامبر به خاموش كردن فتنه‌اي كه بعد از آن رخ داد، اين گمراهان در اين شرايط فرصتي يافتند و آن باورهاي فاسد در بينشان تقويت شد، اما با همه اين احوال اين افكار فقط به گروهي محدود مي ‌شد كه ابن سبأ آنها را گمراه كرده بود و قدرت و نيرويي نداشتند. آنان جز در ميان خودشان و كساني كه به مشاركت در كشتن عثمان -رضي الله عنه- مبتلا شده بودند، طرفداراني نداشتند همچنين خوارج سركش نيز در خون او شريك بودند و آنچه را كه مورخان در خلال يك گفتگو، قبل از جنگ جمل نقل كرده ‌اند، بر اين امر دلالت دارد. طبري[1] نقل مي كند: ابن السوداء ... گفت: مردم دوست دارند كه شما گوشه‌گير می ‌بوديد و با گروههاي بیگناه نبوديد و اگر چنين می ‌بود همه چيز شما را می ‌ربود.

و در جاهاي ديگري مي‌گويد: ابن السوداء (ابن سبا) گفت: «بي‌ترديد عزت شما در اختلاط با آنهاست، پس با آنها مدارا كنيد»[2].

اين گفته را كسي كه داراي قدرت و نيرو باشد، بر زبان جاري نمي‌ كند. اما با وجود اين، نقش سبايه و قاتلان عثمان را در ايجاد آتش جنگ بين صحابه نفي نمي ‌كند، بلكه كساني كه به تحقيق درباره فتنه و حوادث آن پرداخته ‌اند به اين امر اعتراف كرده ‌اند.

ابن‌حزم مي‌گويد: ... دليل آن اين است كه آنها (يعني طرفين جنگ جمل) با هم گرد آمدند و نجنگيدند. اما هنگامي كه شب فرا رسيد ترس و خوف قاتلان عثمان را فرا گرفت، دريافتند كه تصميم سپاه دسيسه عليه آنهاست. به همين دليل شب را در لشكر طلحه و زبير به صبح رساندند و در ميانشان شمشير تقسيم كردند و آنها نيز از خود دفاع كردند»[3].

ابن‌كثير مي ‌گويد: قاتلان عثمان در بدترين شبي قرار گرفتند و با همديگر مشورت كرده‌ و تصميم گرفتند در تاريكي جنگ را شروع كنند[4].

 


[1]- تاريخ طبري 4/494.

[2]- الفصل في الملل والاهواء والنحل 4/239.

[3]- همان منبع.

[4]- البداية والنهاية 7/251.

نيرو گرفتن و افزايش قدرت آنها

 

مرحله سوم: قدرت گرفتن و اجماع آنها تحت يك فرماندهي و آن بعد از شهادت حسين بن علي -رضي الله عنهما- بود تا اينكه انتقام حسين را از دشمنانش بگيرند.

طبري در ضمن حوادث سال شصت و چهارم هجري مي‌گويد: در اين سال شيعيان در كوفه به حركت در آمده و در ]نخيله[ پيمان بستند كه در سال 65 هـ براي رفتن به شام براي انتقام از خون حسين به راه بيفتند و در اين باره مكاتبه كردند[1].

آغاز كارشان چنان بود كه طبري از عبدالله بن عوف بن احمر ازدي روايت مي‌كند و مي‌گويد: «هنگامي كه حسين بن علي كشته شد و ابن ‌زياد از پادگانش در نخيله بازگشت و وارد كوفه شد، شيعيان با پشيماني همديگر را سرزنش مي‌كردند، و به اشتباه خود در دعوت حسين و ياري نرساندن به او و در نتيجه، شهادت او در جوارشان پي بردند و دريافتند كه اشتباه بسيار بزرگي مرتكب شده‌اند و گفتند كه جز با كشتن قاتلان او يا كشته شدن در راه آن، اين ننگ و عار از دامن آنها پاك نمي ‌شود. به همين دليل در كوفه نزد پنج نفر از رهبرانشان رفتند كه عبارت بودند از سليمان بن صرد خزاعي كه پيامبر را نيز ديده بود و مسيب بن نجبه فزاري كه از بهترين ياران علي بود، و عبدالله بن سعد بن نفيل ازدي و عبدالله بن وال التيمي و رفاعه بن شداد بجلي. اين پنج نفر در منزل سليمان بن صرد گرد آمدند و آنها از بهترين ياران علي بودند و همراه آنها افراد و ساير سران شيعه نيز حضور داشتند[2].

اين يك اجتماع عمومي بود كه همه شيعيان را شامل مي‌ شد، و در نزد سليمان بن صرد قريب به هفده هزار نفر گرد آمدند. سليمان از كمي تعداد آنها ناخشنود شد. پس حكيم بن منقذ را فرستاد تا با صداي بلند خود در كوفه ندا دهد كه (يا لثارات الحسين: به انتقام خون حسين به پا‌خيزيد)، پيوسته ندا مي ‌داد تا اين كه اشراف اهل كوفه به ]نخيله[ آمده و در حدود بيست هزار نفر در آنجا جمع شدند[3].

در اين هنگام بود كه مختار بن ابي‌عبيدة ثقفي به كوفه رسيد: (شيعيان را ديد كه پيرامون سليمان بن صرد گرد آمده و او را بسيار تعظيم كرده‌ و آماده جنگ هستند، هنگامي كه مختار، نزدشان در كوفه مستقر شد مردم را به امامت و مهدويت محمد بن علي بن ابي طالب دعوت نمود كه او همان محمد بن حنيفه بود و او را مهدي لقب داد. به همين دليل بسياري از شيعيان پيرو او شده و سليمان بن صرد را ترك گفتند. در نتيجه شيعيان دو گروه شدند، اكثريت آنها همراه سليمان خواستار خروج و گرفتن انتقام خون حسين -رضي الله عنه- بودند و دسته دوم با مختار خواستار خروج براي دعوت به امامت محمد بن حنيفه بودند. اين امر  بدون رضايت و خواست ابن‌حنيفه بود، بلكه براي ترويج و سوء استفاده از نام او در ميان مردم و براي رسيدن به اهداف شوم خود بر او دروغ مي بستند[4].

اين آغاز اجتماع شيعيان بود، سپس مورخان خروج سليمان بن صرد و همراهانش را به طرف شام ذكر ميكنند كه در چشمهاي كه (عين الورده) نام داشت با شاميان روبرو شده و در مدت سه روز جنگ بزرگي به پا كردند كه ابن كثير در شرح آن چنين ميگويد: «پيران و جوانان مثل آن را نديده بودند، و تا شب هنگام جز اوقات نماز چيزي مانع ادامه كارزار آنها نمي‌ شد»[5].

و جنگ با كشته شدن سليمان بن صرد (رحمه الله) و بسياري از ياران او و شكست آنها پايان پذيرفت و بقيه به كوفه بازگشتند[6].

هنگامي كه بقيه لشكريان سليمان به كوفه بازگشتند و خبر آنها به مختار بن ابي عبيدة رسيد، بر سليمان و همراهانش ترحم كرده‌ و گفت: اگر خدا بخواهد من اميري محفوظ و قاتل ظالمان و مفسدان هستم. پس آماده كارزار باشيد[7].

ابن‌كثير ميگويد: «قبل از بازگشت آنها، از طرف خداوند خبر شكست آنها را به مردم مي‌داد، و شيطاني بر او مي آمد و بر او وحي مي‌ كرد دقيقاً مانند همان شيطاني كه به مسيلمه كذاب وحي مي‌كرد»[8].

«سپس مختار اميرهايي به نواحي مختلف و شهرها و روستاهاي خراسان و عراق فرستاده و پرچم ها برافراشت، سپس شروع به كشتن قاتلان حسين اعم از بزرگ و كوچك نمود»[9].

 


[1]- تاريخ طبري 5/551.

[2]- تاريخ طبري 5/551.

[3]- البداية والنهاية، ابن كثير 8/254.

[4]- همان منبع 8/251.

[5]- همان منبع 8/257.

[6]- تاريخ طبري 5/9و598، البداية والنهاية 8/7و256.

[7]- البداية والنهاية 8/258.

[8]- همان منبع.

[9]- البداية والنهاية 8/271.

 انشعاب را فضيان از زيديه

 

مرحله چهارم: انشعاب رافضه از زيديه و بقيه فرق شيعه و اختصاص آن به نام و عقيده خاص خودشان است كه اين امر دقيقاً در سال 121 هجري و هنگامي روي داد كه زيد بن علي بن حسين بر عليه هشام بن عبدالملك قيام نمود[1]. بعضي از شيعياني كه در لشكرش بودند نسبت به ابوبكر و عمر بدگويي كردند، آنها را سر زنش و از اين كار منع نمود و لذا او را ترك كردند از آن زمان به بعد آنها را فضه نام گرفتند و گروهي كه با او ماندند، زيديه ناميده شدند.

شيخ الاسلام ابن‌تيميه مي ‌گويد: «اولين باري كه در اسلام كلمه را فضه انتشار يافت هنگام خروج زيد بن علي و در آغاز قرن دوم بود. از او در باره ابوبكر و عمر سؤال شد. او ولايت و دوستي آنها را اظهار كرد. در نتيجه گروهي او را ردّ و انكار كردند. به همين دليل رافضه ناميده شدند»[2].

همچنين مي‌گويد: «از زمان قيام زيد شيعيان به دو فرقه زيديه و رافضي‌ ها تقسيم شدند. هنگامي كه از او در باره ابوبكر و عمر پرسيده شد او نسبت به آنها اظهار ارادت كرد. به همين دليل گروهي او را رفض و ردّ كردند. اوبه ایشان گفت: مرا ردّ كردند. به همين دليل به آن گروه را فضه مي‌گويند. شيعياني را كه او را ردّ كردند به علت انتسابشان به زيد بن علي، زيديه مي ‌نامند»[3].

از آن تاريخ به بعد، شيعيان رافضي از ديگر فرقه ‌هاي شيعه جدا و شناخته شدند و از نظر نام و اعتقاد به فرقه مستقلي تبديل شدند. خداوند داناترين است.

 


[1]- تاريخ طبري 7/160.

[2]- مجموع الفتاوي 13/36.

[3]- منهاج السنة 1/35.

دكتر ابراهيم رحيلي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط احمد و سردار   | 

استدلال شیعه به حديث اثناعشر

 

 اين حديث در صحيحين و غيره با الفاظ و كلمات مختلفي روايت شده است:

- دوازده امير خواهد بود كه همه از قريش هستند[1].

- تا دوازده خليفه كه همه از قريش هستند اسلام با قدرت خواهد بود[2].

- اين دين همواره با قدرت و محكم خواهد بود تا آن كه دوازده خليفه بيايند[3].

- تا وقتي دوازده نفر خلافت كنند كار مردم پيش مي‌رود[4].

- اين دين همواره بر پا خواهد بود تا آن كه دوازده خليفه بر شما حكمراني مي‌كنند و بر همه امت اتفاق دارند[5].

و اينك دلايلي را ذكر مي‌كنيم كه نشانگر اين است كه شيعه اثناعشري در لبه پرتگاه هلاكت قرار دارند و به ساختماني تكيه مي‌زنند كه از چوب كبريت ساخته شده است.

1- در حديث بيان شده كه دين در دوران خلافت آن‌ها با قدرت خواهد بود سپس اين قدرت از بين مي‌رود، پس چه زماني دين با قدرت بوده؟ و چه زماني دين خوار و ضعيف بوده است؟

2- شيعه مي‌گويند كه دين هرگز در خلافت خلفاي گذشته با قدرت نبوده بلكه ائمه آنها از ترس پنهان بوده‌اند و با تقيه رفتار مي‌كرده‌اند. و بلكه مي‌گويند كه در دوران ابوبكر و عمر و عثمان فساد بوده است و از ديدگاه آنها حتي خود علي نتوانسته دين واقع را آشكار كند و او بر تقيه عمل مي‌كرده است، پس نتوانست كه قرآن واقع را بيرون بياورد، و نتوانست از نماز تراويح جلوگيري كند، و همچنين نتوانست ازدواج موقت را رواج دهد.

3- در حديث بيان نشده كه ائمه دوازده تا هستند بلكه حديث خبر مي‌دهد كه دين در دوران حكومت اين دوازده نفر با قدرت خواهد بود.

4- امام منتظر (مهدي) تا قيامت حكومت مي‌كند، پس چه زماني قدرت هست و چه وقت ضعف است.

5- پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود همه از قريش هستند و بعيد به نظر مي‌رسد كه منظور او علي و فرزندانش بوده است، ولي اگر حتي مي‌گفت آنها از فرزندان اسماعيل هستند شيعه ادعا مي‌كردند كه منظور ائمه آنهاست چون ائمه از اولاد اسماعيل بن ابراهيم مي‌باشند.

6- در صحيح مسلم آمده كه در امت من دوازده منافق هست، بنابراين عدد اعتباري ندارد.

7- قرآن در مورد پيامبران و رسات‌هايشان سخن گفته، اما اشاره‌اي به ائمه نكرده با اينكه از ديدگاه شيعه ائمه از پيامبران برتر و مهمتر هستند.

8- چرا علي شورا را پذيرفت، و چرا حسن به نفع معاويه از خلافت دست كشيد، و چرا همه ائمه‌اشان با خلفاي بيعت كرده‌اند .... و حسين با معاويه بيعت كرد.

9- شما مي‌گوييد در مورد خلافت علي نص آمده اما سخنان علي با اين مخالف است چنان كه در نهج‌البلاغه آمده كه علي گفت:

- اگر وزيرتان باشم بهتر از آن است كه اميرتان باشم، آيا شما را بعد از آن كه مسلمان هستيد به كفر فرمان مي‌دهد[6].

- وقتي علي خلافت را به عهده گرفت ادعا نكرد كه نصّي دربارة خلافت او وجود دارد بلكه گفت خلافت را به او تحميل كرده‌اند.

- شورا از آن مهاجرين و انصار است اگر همه بر كسي اتفاق كردند و او را امام ناميدند خداوند آن را پسنديده است[7].

- البياضي مي‌گويد: علي براي اصحاب نص خلافت را بيان نكرد (الصراط المستقيم).

10- وقتي محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن (النفس الزكيه) قيام كرد امام صادق به فرزندانش موسي و عبدالله اجازه داد كه به او ملحق شوند[8].

11- معقول نيست كه با اين همه رواياتي كه شيعه دربارة ائمه روايت مي‌كنند اين همه روايات از بزرگان شيعه پنهان باشد، و شيعه بعد از وفات هر امامي دچار اختلاف شده‌اند كه اين قطعاً بر اين دلالت مي‌كند كه اين احاديث بعدها ساخته شده‌اند.

12- ولايت ائمه از ديدگاه شيعه سري است، رضا مي‌گويد: ولايت خداست كه آن را به طور سرّي به جبرئيل داده است، و جبرئيل آن را مخفيانه به محمد، و محمد آن را به صورت سرّي به علي، و علي به هر كس كه خواسته داده است، و شما آن را آشكار و پخش مي‌كنيد. چه كسي حرفي را كه شنيده پيش خود نگاه داشته است. (نگا: الكافي).

13- اوصاف دوازده تا و زمان آنها:

- آنها خلافت را به عهده مي‌گيرند – اسلام در دوران آنها قدرتمند است – مردم بر آنها اتفاق دارند. از اين صفات هيچ چيزي بر ائمه شيعه انطباق پيدا نمي‌كند جز تعداد، و عدد يك ادعاست، و حسن عسكري بدون فرزنده مرده است. و ائمه يازده تا مي‌شوند.

اينها تقريباً مهم‌ترين دلايلي بودند كه شيعه از آن استدلال مي‌كنند كه علي بايد قبل از ابوبكر و عمر و عثمان به امامت و خلافت مي‌رسيد، و دلايل ديگري هست كه من به آن نپرداختم زيرا بر آنچه مي‌خواهند حداقل از ديدگاه من دلالت ندارند.

 


[1]- بخاری، كتاب الأحكام حديث 7222 و مسلم، كتاب الإمارة حديث 1821.

[2]- مسلم، كتاب الإمارة حديث 1821.

[3]- منبع سابق.

[4]- منبع سابق.

[5]- ابو داود، كتاب المهدي حديث 4279.

[6]- نهج البلاغة ص 136.

[7]- نهج البلاغه ص 367.

[8]- مقاتل الطالبيين ص 244.

بر گرفته از کتاب:

نگرشي نو به تاريخ صدر اسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط احمد و سردار   | 

عدالت اصحاب -رضی الله عنهم-

تعريف صحابه در لغت: صحابي در لغت معاني دارد كه همه بر محور همراهي و اطاعت دور مي‌زنند[1].

و صحابي در اصطلاح يعني كسي كه پيامبر را ديده و به او ايمان داشته است و بر اسلام وفات يافته است[2].

و تعريف‌هاي ديگري براي واژه صحابه ارائه داده‌اند.

و اصحاب در همراهي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- و در مقام و فضل با يكديگر متفاوت هستند.

و عدالت و درستكاري بودن اصحاب امري بديهي و پذيرفته شده نزد اهل سنت و جماعت است، و اقوال علماي اهل سنت در مورد عدالت اصحاب محمد -صلى الله عليه وآله وسلم- بيان خواهد شد.

خداوند متعال مي‌فرمايد: ﴿لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً﴾. (الفتح:18). «خداوند از مؤمنان ـ هنگامى كه در زير آن درخت (بيعه‌الرضوان‌ كه‌ در حديبيه‌ انجام‌ گرفت) با تو بيعت كردند ـ راضى و خشنود شد; خدا آنچه را در درون دلهايشان (از ايمان و صداقت) نهفته بود مى‏دانست; از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى (يعنى فتح‌ خيبر) بعنوان پاداش نصيب آنها فرمود».

خداوند در اين آيه بيان نموده است كه او تعالي از مؤمناني كه زير درخت با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بيعت كردند راضي و خوشنود است.

چون خداوند ايمان و صداقتي كه در دلهايشان نهفته بود را مي‌دانست بنابراين آرامش را بر آنها فرود آورد، پس در اينجا خداوند به صداقت و راستي ايمان اين قومي كه زير درخت با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بيعت كرده‌اند گواهي مي‌دهد.

و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: «از كساني كه زير درخت بيعت كرده‌اند هيچ كس به جهنم نمي‌رود مگر صاحب شتر سرخ»[3].

و صاحب آن شتر فردي از منافقان به نام الجد بن قيس بود كه همراه پيامبر بيرون آمده بود، و تعداد كساني كه زير درخت با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بيعت كردند هزار و چهار صد نفر بود و گفته‌اند كه هزار و پانصد نفر بودند، خداوند به ايمان اينها گواهي داد و ثابت كرد كه دلهاي اينان همانند ظاهرشان است، و هيچ منافقي در ميان آنها نيست به جز يك نفر كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- او را معرّفي كرده است و آن منافق با پيامبر همراه بود اما در بيعت حضور نداشت و با پيامبر بيعت نكرد و خداوند متعال مي‌فرمايد: ﴿وَمَا لَكُمْ أَلَّا تُنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلِلَّهِ مِيرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُولَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقَاتَلُوا وَكُلّاً وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ﴾. (الحديد: 10). «چه عذرى براى شماست كه در راه خدا انفاق نمى‏كنيد در حالى كه ميراث آسمانها و زمين همه از آن خداست (و كسى چيزى را با خود نمى‏برد)! كسانى كه قبل از پيروزى فتح مكه انفاق كردند و جنگيدند (با كسانى كه پس از پيروزى انفاق كردند) يكسان نيستند; آنها بلندمقامتر از كسانى هستند كه بعد از فتح مكه انفاق نمودند و جهاد كردند; و خداوند به هر دو وعده نيك داده; و خدا به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است و پاداش آن را به شما خواهد داد».

يعني به كساني كه قبل از فتح انفاق كرده و در راه خدا جنگيده‌اند وعده نيك داده است و همچنين كساني را كه بعد از فتح مكه اموال خود را بخشيده و در راه خدا جنگيده‌اند وعده نيك داده است، و مصداق اين گفتة الهي است كه مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنَى أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ * لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خَالِدُونَ * لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ هَذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ﴾.  (الأنبياء: 101 -103).

«(اما) كسانى كه از قبل، وعده نيك از سوى ما به آنها داده شده ( مؤمنان صالح) از آن دور نگاهداشته مى‏شوند. آنها صداى آتش دوزخ را نمى‏شوند; و در آنچه دلشان بخواهد، جاودانه متنعم هستند، وحشت بزرگ، آنها را اندوهگين نمى‏كند; و فرشتگان به استقبالشان مى‏آيند، (و مى‏گويند اين همان روزى است كه به شما وعده داده مى‏شد».

اين هم شهادت و گواهي الهي براي همه اصحاب است كساني كه قبل از فتح ايمان آورده و انفاق كرده‌اند، و كساني كه بعد از فتح مكه ايمان آورده و انفاق كرده‌اند.

و خداوند متعال در بيان محل مصرف مال غنيمت مي‌گويد: ﴿لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ﴾ (الحشر: 8).

«اين اموال براي فقيران مهاجراني است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شدند، آنها فضل خداوند و رضاي او را مي‌طلبند و خدا و رسولش را ياري مي‌كنند، آنها راستگويانند».

خداوند حالت دل‌هاي آنان را بيان مي‌دارد و مي‌گويد كه آنها خوشنود و فضل خدا را مي‌خواهند. و مي‌فرمايد: ﴿وَالَّذِينَ تَبَوَّأُوا الدَّارَ وَالْأِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾. (الحشر:9).

«و براي كساني است كه در اين سرا (سرزمين مدينه) و در سراي ايمان پيش از مهاجران مسكن گزيدند، هر مسلماني را به سويشان هجرت كند دوست دارند، و در دل خود نيازي به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمي‌كنند، و آنها را بر خود مقدم مي‌دارند هرچند خودشان بسيار نيازمند باشند، و كساني كه از بخل و حرص نفس خويش بازداشته شده‌اند، رستگارانند».

و خداوند دربارة امت محمد -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌گويد: ﴿كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ﴾. (آل عمران: 110). «شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شده‏اند; (چه اينكه) امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنيد و به خدا ايمان داريد. و اگر اهل كتاب، (به چنين برنامه و آيين درخشانى،) ايمان آورند، براى آنها بهتر است! (ولى تنها) عده كمى از آنها با ايمانند، و بيشتر آنها فاسقند، (و خارج از اطاعت پروردگار)».

امكان ندارد كه اين امتي كه خداوند مي‌گويد بهترين امت است به گونه‌اي باشد كه بعضي از فرقه‌هاي گمراه مي‌گويند كه مهاجرين و انصار همه مرتد شده‌اند به جز سه نفر[4]، كساني كه همه مرتد مي‌شوند و فقط سه نفر باقي مي‌ماند خداوند دربارة آنها نمي‌گويد كه آنها بهترين امتي هستند كه به سود انسان‌ها آفريده شده‌اند.

و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌فرمايد: «اصحاب مرا ناسزا نگوئيد، سوگند به كسي كه جانم در دست اوست اگر كسي از شما به اندازة كوه احد طلا انفاق كند به اندازه مشت يا نيم مشت آنها نخواهد رسيد»[5].

و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: «روز قيامت نوح فراخوانده مي‌شود او مي‌گويد: پروردگارا حاضرم، خداوند متعال به او مي‌گويد آيا پيام مرا رساندي؟ مي‌گويد: بله. آنگاه به امّت نوح گفته مي‌شود، آيا نوح پيام الهي را به شما رساند؟ مي‌گويند: بيم‌دهنده‌اي نزد ما نيامده است، خداوند به نوح مي‌گويد: چه كسي براي تو گواهي مي‌دهد كه پيام الهي را به آنها رسانده‌اي؟ نوح مي‌گويد محمد و امت او، و آنگاه پيامبر و امت براي نوح گواهي مي‌دهند، و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: در اين آيه همين بيان شده است: ﴿وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً﴾. (البقرة: 143). «شما را امتى ميانه‏اى قرار داديم (در حد اعتدال، ميان افراط و تفريط تا بر مردم گواه باشيد; و پيامبر هم بر شما گواه است».

سپس پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در تفسير اين آيه فرمود: «وسط و ميانه‌روي يعني عدالت و درستكاري»[6]، پس پيامبر خودش وسط و ميانه‌روي را به درستكاري و عدالت تفسير مي‌نمايد، بنابراين خداوند خودش تاييد مي‌كند كه اين امت، امت عادلي است و خداوند آن را درست و راست نموده است.

و همچنين از اموري كه به صورت اجمالي و كلي بر عدالت اصحاب دلالت مي‌كند اين است كه علما روايت‌هايي را كه اصحاب پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- روايت كرده‌اند بررسي نموده‌اند و حتي يك صحابي را نيافته‌اند كه دروغي به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نسبت داده باشد، و با وجود آن كه در آخر دوران اصحاب -رضی الله عنهم- بدعت‌هاي قدريه و شيعه و خوارج رواج يافت اما هيچ كسي از اصحاب به اين فرقه‌ها گرايش نداشتند و از آنها نبودند، و اين دليلي است بر آن كه خداوند آنها را برگزيده و براي همراهي پيامبرش انتخاب كرده‌ است[7].

و سپس بايد به امر مهمّي گوشزد كرد و آن اينكه عدالت به معناي عصمت نيست، و ما گرچه معتقد به عدالت اصحاب پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- هستيم ولي نمي‌گوييم كه آنها معصومند، زيرا آنها انسان بوده‌اند، و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌فرمايد: «همه فرزندان آدم خطاكارند»[8]. بنابراين اصحاب از فرزندان آدم هستند و ممكن است خطا از آنها سر زده باشد، گرچه اشتباهات و خطاهاي آنان در درياي نيكي‌هايشان پوشيده و پنهان مي‌ماند.

ابن عبدالبر مي‌گويد: اهل حق يعني اهل سنت و جماعت اجماع كرده‌اند كه همه اصحاب عادل و درستكارند[9].

و ابن حجر السعقلاني مي‌گويد: اهل سنت همه بر اين اتفاق دارند كه همة اصحاب عادل و درستكارند، و در اين مورد جز افرادي از اهل بدعت كسي مخالفت نكرده است[10].

و همچنين تاعراقي و الجويني و ابن الصلاح و ابن كثير و كساني ديگر نقل كرده‌اند كه مسلمين بر اين اجماع دارند كه همه اصحاب عادل و درستكارند[11].

الخطيب البغدادي مي‌گويد: اگر خداوند چيزي در مورد آنها نمي‌گفت باز هم هجرت و جهاد و جانفدايي آنها براي اسلام و بذل اموال در راه خدا و جنگيدن با پدران و برادران و خيرخواهي در راه دين و قوّت ايمان و يقين دليلي قطعي براي عدالت آنهاست و بايد در پرتو به پاكي و اينكه آنها از همه پاكان و درستكاراني كه بعد از آنها تا ابد خواهند آمد افضل و بهتر است بايد معتقد بود[12].

 


[1]- لسان العرب 1/519.

[2]- الاصابة 1/10.

[3]- الترمذی كتاب المناقب، باب في فضل من بايع تحت الشجرة حديث 3863 و اصل اين روايت در مسلم كتاب فضائل الصحابة حديث 1496.

[4]- اصول الکافی 2/244.

[5]- مسلم: كتاب فضائل الصحابه حديث 254.

[6]- بخاری كتاب التفسير، باب وکذلک جعلناکم أمة وسطاً حديث 4487.

[7]- عبدالله بن مسعود می‌گوید: خداوند به دلهای بندگان نگاه کرد پس دید که قلب محمد از قلب‌های همه بندگان بهتر است بنابراین او را برگزید و به پیامبری مبعوث کرد و بعد از قلب محمد بهترین قلب‌ها قلوب اصحاب او بود، بنابراین خداوند آنها را وزیرانی برای پیامبرش گرداند. مسند احمد 1/379.

[8]- مسند احمد 3/198.

[9]- الاستیعاب 1/8.

[10]- الاصابه 1/17.

[11]- برای توضیح بیشتر به کتاب: (صحابة رسول الله في الکتاب والسنة) باب چهارم مبحث عدالة الصحابة مراجعه کنید.

[12]- الکفایه

سخن فاروق در باره بیعت با ابوبکر صدیق

مي‌گويند: عمر دربارة بيعت ابوبكر الصديق گفت: آن ناگهاني و غير منتظره بود، مي‌گوييم اين درست است از عمر -رضی الله عنه- ثابت است كه دربارة بيعت با ابوبكر الصديق گفت آن ناگهاني بود، و بياييد قصه را به طور كامل در صحيح بخاري بخوانيم:

ابن عباس مي‌گويد كه به عمر بن الخطاب خبر رسيد كه بعضي از مردم مي‌گويند اگر عمر بميرد با فلاني بيعت مي‌كنيم و بيعت با ابوبكر ناگهاني بوده است، وقتي اين خبر بن عمر بن الخطاب رسيد گفت: به من خبر رسيده كه، يكي از شما مي‌گويد: سوگند به خدا اگر عمر بميرد با فلاني بيعت مي‌كنم، كسي اين فريب نخورد كه بگويد كه بيعت ابوبكر ناگهاني بود و تمام شد، درست بيعت با او همان گونه بود، ولي خداوند از شرّ نجات داد و در ميان شما كسي مانند ابوبكر نيست كه به او چشم دوخته شود.

سپس عمر داستان رفتنش را به همراه ابوبكر الصديق به سقيفه بني ساعده پيش انصار بيان كرد و گفت: من گفتار خوبي آماده كرده بودم كه مي‌خواستم آن را بيان كنم و من از او زودتر خشمگين مي‌شدم و دوست داشتم به جاي ابوبكر من سخن بگويم، وقتي خواستم سخن بگويم ابوبكر گفت: صبر كن بنابراين دوست نداشتم او را ناراحت كنم.

و ابوبكر كه از من بردبارتر و متين‌تر بود سخن گفت، و سوگند به خدا او هيچ سخني از آنچه من آماده كرده بودم نگذاشت مگر آن را يا بهتر از آن را گفت تا آن كه ساكت شد و گفت: آنچه از خوبي‌هاي شما بر شمردم شما شايسته آن هستيد، و اين امر (خلافت) بايد در قريش باشد، نسب و جايگاه آنها از همه عرب‌ها بالاتر است، و من براي شما يكي از اين دو مرد را مي‌پسندم (منظورش عمر و ابو عبيده بود) پس با هر يك از آنها كه مي‌خواهيد بيعت كنيد و او در حالي كه بين من و ابو عبيده نشسته بود دست مرا و دست ابو عبيده را گرفت، و از سخنان او فقط همين مورد پسندم واقع نشد، سوگند به خدا اگر گردنم زده مي‌شد برايم بهتر از آن بود كه بر قومي فرمانروايي كنم كه ابوبكر در ميان آنهاست، و تا آن كه عمر گفت: و سوگند بن خدا در ميان كساني كه ما در جمع آنان حاضر شديم امر مهم‌تري از بيعت با ابوبكر نبود، ترسيديم كه اگر با ابوبكر بيعت نكنيم و از آنها جدا شويم، آنان شخصى از خود را انتخاب كرده با او بيعت كنند، پس يا ما با آنها بيعت مي‌كرديم بدون آن كه راضي بوده باشيم، و يا اينكه با آنها مخالفت مي‌كرديم و آنگاه فسادي به وجود مي‌آمد، پس هر كس با فردي بدون مشوره مسلمين بيعت كرد نه از او و نه از فردي كه با او بيعت شد پيروي نكنيد، چون بيم آن مي‌رود كه هر دو كشته شوند[1].

اين بود داستان بيعت، بله بيعت ناگهاني بود اما حكايتي دارد كه ما آن را در بحث سقيفه بني ساعده به طور مفصل بيان كرديم. بدين خاطر اين را نمي‌توان عيبي براي عمر -رضی الله عنه- بر شمرد.

 


[1]- بخاری کتاب الحدود باب رجم الحبلى من الزنا إذا أحصنت حديث 3930.

بر گرفته از کتاب:

نگرشي نو به تاريخ صدر اسلام

تأليف:دكتر عثمان بن محمد خميس

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط احمد و سردار   | 

موضع علي در برابر بيعت با ابوبكر چه بود؟

موضع علي در برابر بيعت با ابوبكر چه بود؟ و آيا درست است كه او خودش را از ابوبكر به خلافت اولي‌تر مي‌دانست؟

بعد از آن كه واقعه سقيفه پيش آمد و با ابوبكر بيعت شد و همان‌طور كه عمر گفت بدون آمادگي انجام شد، علي بن ابي طالب -رضی الله عنه- ناراحت شد كه چرا او در شوراي حضور نداشته و يا اينكه معتقد بود كه او به خلافت سزاوارتر است.

اين دو احتمال هستند، اول اينكه نظر علي بن ابي طالب اين بود كه او از ابوبكر به خلافت سزاوارتر است. دوم اينكه او نظرش اين بود كه او بايد در شورا حضور مي‌داشت. بايد ببينيم كه كدام احتمال درست‌تر است، آنچه صحيح‌تر معلوم مي‌شود اين است كه علي مي‌خواست به هنگام مشوره براي تعيين خليفه او حضور مي‌داشت، نه اينكه او مي‌خواست كه خليفه باشد. و به دو دليل ما اين را ترجيح مي‌دهيم:

اول: يكي اينكه آنها بر خلافت ابوبكر گويا اتفاق كرده بودند و آن را پذيرفته بودند، چون پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به هنگام بيماري‌اش ابوبكر را به عنوان پيش‌نماز مسلمين مقرر كرد و در آن زمان فقط امام و حاكم مسلمين پيش‌نماز مي‌شد، و وقتي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: به ابوبكر بگوييد كه پيش‌نماز مردم شود؛ به او گفتند: او مرد نرم دلي است، پيامبر فرمود: به ابوبكر بگوييد تا پيش‌نماز مردم شود[1].

و در روايتي از عايشه روايت شده كه وقتي زني پيش پيامبر آمد و از او مسئله‌اي پرسيد به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- گفت: اگر در سال آينده آمدم و شما را نيافتم، گفت: پيش ابوبكر برو[2]، و در بخاري و مسلم روايت شده كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به عايشه گفت: نوشت افزاري بياور تا چيزي براي پدرت بنويسم، مي‌ترسم كه آرزو كننده‌اي طمع آن را بكند، و خدا و پيامبرش و مؤمنان جز ابوبكر كسي را قبول نمي‌كنند[3].

اينها برخي از احاديث هستند كه آشكار بيان مي‌دارند كه ابوبكر از ديگران به خلافت اولي‌تر بوده است.

دوم اينكه: علي -رضی الله عنه- خودش در ايام خلافت خود مي‌گفت: هر كس مرا بر ابوبكر و عمر برتر قرار دهد او را به مجازات افترا شلاق مي‌زنم، پس علي -رضی الله عنه- خودش را از ابوبكر و عمر -رضی الله عنهما- برتر نمي‌دانست، و همچنين در بخاري از او روايت شده كه وقتي پسرش محمد بن الحنفيه از او پرسيد كه: بعد از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بهترين مردم چه كس است؟ گفت: ابوبكر. محمد گفت: بعد تو؟ گفت: بعد از او عمر. گفت: بعد از او تو هستي؟ مي‌گويد: ترسيدم كه بگويد عثمان، و او فرمود: من مردي از مسلمين هستم، پس علي خودش را از ابوبكر و عمر برتر نمي‌دانست، بنابراين وقتي ابوبكر عمر را به عنوان جانشين خود تعيين كرد علي ناراحت نشد، بلكه قبول كرد، و همچنين وقتي عمر -رضی الله عنه- بعد از خود شورايي تشكيل داد علي -رضی الله عنه- نگفت كه من از همه به خلافت اولي‌تر هستم بلكه پذيرفت، پس ناراحتي علي در مورد بيعت ابوبكر به خاطر خلافت نبود بلكه چون در شورا حضور نيافته بود ناراحت شد، يعني مي‌گفت: چگونه نبايد در شورا حضور داشته باشم و حال آن كه او حق داشت، اما چنان كه گفتيم بيعت ابوبكر به صورت ناگهاني انجام شد چنان كه عمر گفت: آن به صورت ناگهاني انجام يافت، پس تنها علي نبود كه در تعيين خليفه بعد از پيامبر حضور نداشت بلكه زبير و طلحه و سعد بن ابي وقاص و بزرگان اصحاب نيز حضور نداشتند، و از مهاجرين فقط عمر و ابوبكر و ابو عبيده حضور داشتند، و از انصار فقط بعضي مانند حباب بن المنذر و سعد بن عباده و كساني ديگر حضور داشتند، و حديثي ديگر هست كه مسئله را بيشتر واضح مي‌كند، بخاري در صحيح خود از عايشه -رضی الله عنها- روايت مي‌كند كه فاطمه -عليها السلام- دختر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- كسي را پيش ابوبكر فرستاد و ارث به جا مانده از پيامبر را خواستگار شد و غنيمت‌هايي كه در مدينه به پيامبر رسيده بود و فدك و باقي مانده‌هاي خمس خيبر را به عنوان ارث به جا مانده از پدرش را طلب كرد، ابوبكر گفت پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: از ما ارث برده نمي‌شود آنچه ما از خود به جا گذاشتيم صدقه است، آل محمد از اين مال مي‌خورد، و سوگند به خدا كه من چيزي از صدقه پيامبر را تغيير نمي‌دهم و آن را به همان حالت كه در زمان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بوده، باقي مي‌گذارم، بنابراين ابوبكر چيزي از آن به فاطمه نداد، فاطمه از ابوبكر ناراحت شد و با او قطع رابطه كرد و تا وقتي كه وفات يافت با ابوبكر سخن نگفت، و فاطمه بعد از پيامبر فقط شش ماه زندگي كرد، و وقتي وفات يافت شوهرش علي او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را از مرگ فاطمه خبر نكرد و خودش بر او نماز خواند، علي در دوران حيات فاطمه پيش مردم جايگاه خاصي داشت، و بعد از وفات فاطمه در اين امر تغيير آمد، بنابراين او با ابوبكر مصالحه نمود و بيعت كرد، و در اين چند ماه او از بيعت كردن اباء مي‌ورزيد، بنابراين بعد از وفات فاطمه كسي را پيش ابوبكر فرستاد و گفت پيش ما بيا و كسي همراه تو نباشد، علي دوست نداشت عمر حضور داشته باشد، و عمر گفت نه سوگند به خدا تنها پيش آنها مرو، ابوبكر گفت آنها با من چه كار مي‌كنند، سوگند به خدا كه پيش آنها مي‌روم و ابوبكر بر آنها وارد شد، علي بعد از حمد و ستايش گفت: ما فضل و مقام تو را مي‌دانيم و خيري را كه خدا به تو داده به خاطر آن با تو حسادت نمي‌ورزيم، ولي تو بدون مشوره ما كار را انجام دادي، و ما به خاطر خويشاوندي و نزديكي‌مان به پيامبر براي خود حقي مي‌ديديم، آنگاه چشمان ابوبكر پر از اشك شده و وقتي ابوبكر زبان به سخن گشود گفت: سوگند به خدا خويشاوندي پيامبر برايم پسنديده‌تر و مهم‌تر از آن است كه خويشاوندان خودم را رعايت كرده باشم، اما اختلافي كه دربارة اين اموال ميان ما و شما افتاده است من در آن از خير پا را فراتر نگذاشته‌ام، و هر كاري كه پيامبر در مورد اين اموال انجام مي‌داد من آن را انجام مي‌دهم، آنگاه علي به ابوبكر گفت: شامگاه بيا تا با تو بيعت كنم، و بعد از آن وقتي ابوبكر نماز ظهر را خواند بالاي منبر رفت و جايگاه علي را بيان كرد و عذر او را به خاطر تاخير در بيعت كردن بيان كرد سپس علي از خدا طلب آمرزش نمود و به يگانگي خدا شهادت داد و حتي ابوبكر را بزرگ دانست و گفت كه تاخير من در بيعت به خاطر آن نبوده كه نسبت به ابوبكر حسادت داشته‌ام و نه به خاطر انكار آنچه خدا به او داده است ولي ما براي خود در اين امر حقي مي‌بينيم و او بدون نظر ما اين كار را كرد بنابراين ناراحت شديم، آنگاه مسلمين از اين كار علي خوشحال شدند و گفتند به حق رهنمود شدي، و بعد از آن كه علي به اين كار خوب بازگشت مسلمين به او نزديك شدند[4].

و روايتي ديگر به صراحت مي‌گويد كه علي در همان آغاز كار با ابوبكر بيعت كرد.

ابو سعيد الخدري مي‌گويد: پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- وفات يافت و مردم در خانه سعد بن عباده جمع شدند ابوبكر و عمر هم در ميان مردم بودند، آنگاه سخنران انصار بلند شد و گفت: آيا مي‌دانيد كه ما ياوران پيامبر خدا هستيم پس همان طور ياوران خليفه پيامبر هستيم، مي‌گويد: آنگاه عمر بن الخطاب بلند شد و گفت: گويندة شما راست مي‌گويد و اگر غير از اين را مي‌گفتيد ما با شما بيعت نمي‌كرديم و دست ابوبكر را گرفت و گفت: اين يار و همراه شماست با او بيعت كنيد، آنگاه عمر با ابوبكر بيعت كرد و مهاجران و انصار با ابو بيعت كردند، و مي‌گويد: ابوبكر بالاي منبر رفت و به مردم نگاه كرد و زبير را نديد، مي‌گويد پس او زبير را فراخواند و زبير آمد، ابوبكر گفت: اي پسر عمه پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آيا خواستي كه مسلمين را متفرق كني؟

گفت: سرزنشي نيست اي خليفه پيامبر خدا، و بلند شد و با ابوبكر بيعت كرد، آنگاه ابوبكر به چهره‌هاي مردم نگاه كرد علي را نديد بنابراين علي بن ابي طالب -رضی الله عنه- را فراخواند، وقتي علي آمد ابوبكر به او گفت: اي پسر عموي پيامبر و دامادش آيا مي‌خواهي مسلمين را متفرق كني؟ گفت: سرزنشي نيست و با ابوبكر بيعت كرد[5].

و اين حديث با روايت عايشه تضادي ندارد چون عايشه آنچه مي‌دانست گفت و ابو سعيد طبق آگاهي خودش حرف مي‌زند. و هر كس آگاهي‌اش بيشتر باشد روايتش بر روايت ديگري برتري دارد.

 


[1]- تخريج آن در صفحات قبل گذشت.

[2]- تخريج آن در صفحات قبل گذشت.

[3]- تخريج آن در صفحات قبل گذشت.

[4]- بخاري، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر حديث 4240، 4241.

[5]- ابن کثیر در البدایة والنهایة 6/306 این روایت را ذکر کرده و آن را به بیهقی نسبت داده است. و از حافظ ابن علی نیشابوری روایت شده که گفت از ابن خزیمه شنیدم که می‌گفت: مسلم بن حجاج پیش من آمد و مرا از این حدیث پرسید من آن را برای او نوشتم و برای او خواندم، گفت: این حدیث برابر با یک شتر است. گفتم: با یک شتر برابر است!! بلکه با یک کیسه طلا برابر است.

بر گرفته از کتاب:

نگرشي نو به تاريخ صدر اسلام

تأليف:دكتر عثمان بن محمد خميس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط احمد و سردار   | 

راويان احاديث و روايات شيعه

 

با توجه به اين مسأله كه هيچيك از مؤلفين كتب احاديث شيعه، ائمه را نديده و بطور مستقيم از آنها چيزي نشنيده اند، مي خواهيم در اين مقام مقداري در مورد آنانيكه بنا بر ادعاهاي تشيع روايات را از ائمه نقل كرده اند صحبت كنيم و ببينيم راويان روايات شيعه چگونه اشخاصي بوده اند.

نخست به شيخ شيعه و مؤلف دو كتاب از كتب اربعه شيعه، يعني طوسي گوش فرا مي دهيم تا با مؤلفين و مصنفين مصادر شيعه بهتر آشنا شويم. طوسي مي گويد: «بي شك بسياري از مصنفين و مؤلفين ما اعتقادات باطل و فاسدي داشته اند. اما بايستي دانست كتابهاي آنها معتبر و معتمد مي باشند»[1]. گويا آنچه نزد شيخ شيعه براي معتبر دانستن كتاب شرط است، اين است كه مؤلف آن شيعه مذهب متعصب باشد، و لو اينكه اعتقاداتي فاسد و باطل در سينه داشته باشد. جالب است بدانيم طوسي روايات اشخاصي همچون: زيد بن علي بن حسين بن علي بن ابي طالب -رحمت الله عليه- كه از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشد را باطل و مردود مي داند[2]. و علماي ديگري در مذهب تشيع همچون ابن غضائري و ابن مطهر حلي كه از علماي شيعه در علم رجال مي باشند گفته اند: «معيوب و مخدوش بودن دينداري راوي حديث، هيچ تاثيري بر صحت حديثي كه او روايت مي كند ندارد»[3]. بنابراين گفته بزرگان علم رجال شيعه، مي توان سخنان اشخاص فاسق و فاجر را پذيرفت كه فلان امام را ديده اند و شنيده اند كه او چنين و چنان گفته است!.

ببينيد اين دجالان چگونه حقيقت را واژگون و معكوس ساخته و سخنان و روايات اشخاص فاجر و فاسق را پذيرفته و آنرا ارشادي الهي قرار مي دهند. اما در مورد روايات ياران رسول الله كه در راه اسلام از جان و مال خود گذشتند و مورد مدح و ستايش خداوند و پيامبر (صلى الله عليه وسلم) قرار گرفتند مي گويند: «روايات اشخاصي همچون ابو هريره و سمره بن جندب و عمرو بن العاص نزد شيعه به اندازه پشه اي نيز ارزش ندارند»[4].

اكنون بياييد با راويان روايات شيعه يعني آنانيكه ادعا مي كنند روايات را مستقيما از ائمه شنيده اند، بيشتر آشنا شويم.

يكي از بزرگترين راويان روايات شيعه جابر جعفي مي باشد. حر عاملي در مورد او مي گويد: «جابر صدو چهار حديث روايت كرده است. تعداد روايات او از حضرت امام باقر -عليه السلام- هفتاد هزار حديث مي باشد[5]». با در نظر گرفتن اين مطلب كه مجموع روايات كتب اربعه شيعه 44244 [6] حديث مي باشد مي توانيم به بزرگي تعداد احاديثي كه جابر جعفي از ائمه روايت كرده پي ببريم. تعداد اين احاديث و روايات در حدود سه برابر مجموع احاديثي است كه در چهار كتاب متقدمه شيعه روايت شده است. بنا براين مي توان جابر جعفي را يكي از بزرگترين رواياني دانست كه اعتقادات و عبادات مذهب تشيع بر پايه روايات او بنا شده اند.

پس از آشنايي با جابر جعفي و پي بردن به حجم احاديثي كه او روايت كرده، بياييد ببينيم اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) يعني كسانيكه دجالان سنگ آنها را به سينه مي زنند، در مورد جابر و روايات او چه گفته اند. در كتاب رجال كشتي از زراره بن اعين روايت شده است كه: «از ابا عبدالله -عليه السلام- در مورد روايات جابر پرسيدم. ايشان در جواب فرمودند: من بيش از اينكه او را نزد پدر خود نديدم. و تا بحال نزد من نيز نيامده است»[7].

امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- با اين فرمايش و افشاگري خويش ستوني عظيم از ستونهاي مذهب تشيع را در هم مي ريزند و آشكار مي سازند كه جابر جعفي دجال و دروغگويي بيش نيست كه هفتاد هزار حديث را از كسي روايت مي كند كه بيش از يكبار او را نديده است.

خوئي كه اين سخن و افشاگري امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- به مزاجش نچسبيده، مانند عادت هميشگي بزرگان شيعه اين سخن را از باب توريه و تقيه قلمداد كرده است[8].

مساله بسيار مهم ديگري كه در مورد جابر جعفي راوي بزرگ مذهب تشيع وجود دارد اين است كه نجاشي (ت 450) در مورد روايات او گفته است: «روايات جابر در مورد مساله حلال و حرام اندك هستند»[9]. اما خوئي در مورد روايات جابر مي گويد: «در كتب اربعه روايات بسياري در مورد مساله حلال و حرام از جابر روايت شده است»[10]. اين اختلاف صدو هشتاد درجه اي بين سخن نجاشي و گفته خوئي رسوايي ديگري را براي دجالان به ارمغان آورده است. قصه اين رسوايي از اين قرار است كه پس از جابر جعفي كذاب، دروغگوياني از او زرنگتر پا بر عرصه وجود نهاده و احاديثي از اهل بيت جعل كرده و روايت آنرا به جابر جعفي نسبت داده اند. و بدين ترتيب مرويات جابر جعفي در مورد مسائل حلال و حرام كه در زمان نجاشي اندك بوده است، پس از مرگ جابر رفته رفته بيشتر گشته تا اينكه بالاخره به مقداري رسيده كه بنابر گفته خوئي مكان وسيعي را در كتب اربعه شيعه به خود اختصاص داده است.

با توجه به آنچه در مورد جابر جعفي و مرويات او گفته شد، مي توانيم پي ببريم بسياري از اختلافات موجود بين تشيع و اهل سنت مخصوصا در مسائل عقيدتي از كجا سر چشمه گرفته و چه كساني با افترا بستن به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پايه گذار اينگونه اعتقادات باطل كه با قرآن مجيد و سنت پيامبر (صلى الله عليه وسلم) اختلاف دارند، بوده اند[11].

پس از جابر جعفي به سراغ يكي از بزرگترين روايان شيعه يعني زراره بن اعين (ت 150هـ) مي رويم.

طوسي[12] و نجاشي[13] و ابن مطهر[14] و برخي ديگر از بزرگان شيعه[15] او را موثق و معتمد دانسته اند. و يكي از بزرگترين علماي معاصر شيعه يعني موسوي در مورد زراره مي گويد: «ما با وجود به عمل آوردن تحقيقات و پژوهش هاي فراوان نتوانستيم در مصادر و مراجع خود از تهمت هايي كه به زراره بن اعين و محمد بن مسلم و مؤمن طاق و غيره زده مي شود هيچ اثر و نشانه اي بيابيم. و در نتيجه دانسته شد اين تهمتها چيزي جز بهتان و افتراء نيستند و تنها از تعصب و عداوت سر چشمه گرفته اند»[16]. متأسفانه آقاي موسوي بجاي اينكه راه صدق و راستي را در پيش بگيرد مانند عادت هميشگي بزرگان و علماي مذهب تشيع راه تقيه و دروغگويي در پيش گرفته و سعي بر انكار مسأله اي دارد كه مانند روز روشن و نمايان است. ما براي كم كردن زحمت تحقيق و پژوهش از آقاي موسوي، چند روايت از كتاب رجال كشي را به او هديه مي دهيم تا خوانندگان محترم با ماهيت زراره و همچنين كذاب بودن آقاي موسوي آشنا گردند.

در كتاب رجال كشي از ابا عبدالله جعفر صادق -رحمت الله عليه- نقل قول شده كه: «زراره از يهود و نصاري نيز بدتر است»[17]. و در روايت ديگري از جعفر صادق -رحمت الله عليه- نقل شده كه: «هيچكس به اندازه زراره سبب رخنه پيدا كردن بدعت و گمراهي به دين اسلام نشده است. لعنت خداوند بر او باد»[18]. و در روايت ديگري نقل شده كه روزي امام جعفر صادق سه بار زراره را لعنت كردند و سپس فرمودند: «خداوند قلب زراره را واژگون ساخته است»[19].

افشاگري و بد گويي امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- سبب گشت زراره بن اعين در فرصتهايي كه آنها را مناسب مي يافت به ايشان توهين كرده و ايشان رادروغگو و كذاب معرفي كند[20]. زراره اهانت به امام جعفر صادق را به جايي رسانده كه در يكي از مجالس خود در مورد ايشان مي گويد: «از ابا عبدالله در مورد مساله تشهد پرسيدم ... آنگاه هنگاميكه از نزد او بر خاستم بادي نثار ريشش كردم و به خود گفتم: او هرگز رستگار نخواهد شد»[21]. اين بود ماهيت حقيقي يكي از بزرگان راويان مذهب تشيع.

ما نمي دانيم چگونه با وجود اينكه امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- بارها زراره را لعنت كرده و خطر او را بر اسلام از خطر يهود و نصاري نيز بيشتر دانسته اند، آقاياني همچون طوسي و نجاشي و ابن مطهر او را موثق و معتمد دانسته و روايات او را صحيح مي دانند. و همچنين نمي دانيم چگونه آقاي موسوي دروغگو اين جرات را به خود داده است كه سخنان امام جعفر صادق را انكار كرده و تهمت زدن به زراره را سر چشمه گرفته از عداوت و تعصب اهل سنت و جماعت بداند.

در پايان سخن و پس از آشنايي با اين دو راوي و دجال بزرگ يعني جابر جعفي وزراه بن اعين[22] كه قسمت عظيمي از احاديث كتب شيعه از آنها روايت شده است مي توانيم پي ببريم آن دسته از معتقدات مذهب تشيع كه با اعتقادات ساير مسلمانان اختلاف دارند مانند اعتقاد به محرف بودند قرآن مجيد و مرتد شدن ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و معصوم دانستن ائمه و اعتقاد به تقيه و خمس و ازدواج موقت و .... از كجا آب مي خورند و چه كساني اين اعتقادات باطل را به خورد مذهب شيعه داده اند.

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] - الفهرست للطوسي ص 24 – 25 (چاپ سابق الذكر).

[2] - الاستبصار للطوسي 1/65-66 (چاپ سابق الذكر).

[3] - رجال الحلي للحلي ص 137 مطبعه الحيدريه، النجف، ط: الثالثه 1381 هـ.

[4] - اصل الشيعه و اصولها لمحمد حسين آل كاشف الغطاء ص 79.

[5] - وسايل الشيعه للحر العاملي 20/151 تحقيق: عبدالرحيم الشيرازي، دار احياء التراث العربي، بيروت، ط: الخامسه 1403 هـ.

[6] - اعيان الشيعه لسيد محسن الامين 1/280 (چاپ سابق الذكر).

[7] - رجال كشي ص 191 تصحيح و تعليق: حسن المصطفوي، ط: طهران.

[8] - معجم رجال الحديث للخوئي 5/25 منشورات: مدينه العلم، ايران، ط: بيروت، الثالثه 1403 هـ.

[9] - الرجال للنجاشي ص 100ط: ايران.

[10] - معجم رجال الحديث للخوئي 4/26 (چاپ سابق الذكر).

[11]- امام ابو حنيفه –رحمه الله- در باره جابر جعفى مى فرمايد: «من دروغگو تر از جابر جعفى كسى را نديده ام». و ايوب سختياني -رحمه الله- مى فرمايد: او كذاب است. وزائدة -رحمه الله- مى فرمايد: او كذاب و معتقد به رجعت است. و نيز مى فرمايد: «او رافضى است، و به اصحاب پيامبر صلى الله عليه وسلم دشنام ميدهد». (ميزان الاعتدال للذهبي 2 / 103- 107).

[12] - الفهرست للطوسي ص 104 (چاپ سابق الذكر) . رجال الطوسي ص 201، 350 تحقيق : محمد صادق بحر العلوم المطبعه الحيدريه 1961م.

[13] -رجال النجاشي ص 132-133 ط:ايران

[14] - رجال الحلي ص 76 (چاپ سابق الذكر)

[15] - وسايل الشيعه للحر العاملي 20/196 (چاپ سابق الذكر). جامع الرواه لمحمد بن علي الاردبيلي، دار الاضواء، بيروت 1403 هـ.

[16] - المراجعات للموسوي ص 313.

[17] -رجال كشي ص 160 (چاپ سابق الذكر).

[18] - رجال كشي ص 149 (چاپ سابق الذكر).

[19] - رجال كشي ص 160 (چاپ سابق الذكر).

[20] - رجال كشي ص 158 (چاپ سابق الذكر).

[21] - رجال كشي ص 159 (چاپ سابق الذكر).

[22] - ما اين دو راوي را به عنوان مثال ذكر كرديم. و بايستي دانست ساير راويان احاديث شيعه همچون احمد بن محمد مروزي و اسماعيل بن جابر جعفي و بريد بن معاويه عجلي و حريز بن عبدالله سجستاني نيز ماهيتي بهتر از جابر وزراره نداشته اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط احمد و سردار   | 

نقش حضرت محمد (ص) درافسانه غدير خم

 

ماجرا چيست؟

 اهل تشيع مي گويند: حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در آخرين سال عمر با برکت خويش به سفر حج رفتند و در بازگشت، کاروان عظيم همراه خود را در محلي بنام غديرخم متوقف کردند و سپس در جمع آنها اعلان فرمودند که الله جل جلاله علي را بعد از من رهبر شما تعيين فرموده اند و علي جانشين من است.

اهل تشيع مي گويند: پس از اين اعلان مردم به علي تبريک گفتند.

به روايت اهل تشيع 70 روز بعد از اين حادثه، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) دار فاني را وداع گفته و به جهان باقي شتافتند. و اصحاب او بلا فاصله حکم را تغيير دادند و علي را کنار زدند و ابوبکر را بر کرسي خلافت نشاندند، و به اين نيز بسنده نکردند و به خانه علي هجوم برده و در خانه را سوزانده و وارد خانه شدند و به گردن علي ريسمان انداختند و او را کشان کشان به مسجد بردند و در اين گيرو دار پهلوي فاطمه شکست و عمر يا غلام عمر فاطمه را که پشت در گير کرده بود با فشاردادن در له کرد تا آنجا که حضرت فاطمه سقط حمل نمود و جنين شش ماهه اش مرده به دنيا آمد!

به روايت اهل تشيع عمر و يارانش همچنان علي را کشان کشان به داخل مسجد بردند و هر چي سعي کردند علي دست مشت کرده خود را باز نکرد و به همين اکتفا کردند که دست علي به دست ابوبکر بخورد و بيعت انجام گيرد!

پس از اين واقعه بروايت شيعه حضرت علي 25 سال سکوت کرد تا مردم او را خليفه کردند.

حالا شيعه چي ميخواهد؟ شيعه مي گويد: لازمه ايمان است که ما حق را از آن حضرت علي بدانيم و ابوبکر و عمر را غاصب به شمار آوريم و از آنها متنفر باشيم!

 البته تمام خواست شيعه به اين خلاصه نمي شود. آنها ميگويند در پي آن، لازمه ايمان است که مسلمانان برداشت شيعه از اسلام را بپذيرند. عبادت و دعا، نماز و روزه، حج و جهاد، بر اساس فقه شيعي باشد. و از مردگان صالح حاجات خود را بخواهند و دور قبور آنها طواف کنند!

حالا بيبينيم طرف ديگر دعوا چه مي گويد؟

طرفداران عمر (سني ها) مي گويند: نه خير، اين داستان از پايه دروغ است. نه حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در غدير خم علي را جانشين خود کرده نه کسي ايشان را مجبور به بيعت کرده نه به خانه فاطمه حمله شده نه پهلوي فاطمه شکسته است. همه اين حرفها دروغ بلکه سه روغ است! و داستاني خياليست پايه و اساس و ريشه ندارد!

حالا آيا به کمک دانش جرم شناسي مي توانيم حقيقت را در يابيم؟ جواب اين است که بدون شک و ترديد بله.

 به مدد علم جرم شناسي مي توان دريافت که سني راست مي گويد يا شيعه!

نخست بيايم طرفهاي موثر در اين داستان را مشخص کنيم:

اول= الله جل جلاله که حضرت علي را منصوب کرد.

دوم= حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) که جانشيني حضرت علي اعلام کرد.

سوم= خود حضرت علي.

چهارم= دشمنان حضرت علي به گفته شيعه: (عمر و ابوبکر).

پنجم= عامه مردم يعني مهاجرين و انصار.

ششم= طرفداران علي يعني شيعه ها.

هفتم= طرفداران عمر يعني سني ها.

بعد بيايم به رفتار هر کدام بدقت نطر کنيم. اين ما را به کشف حقيقت رهمنون مي کند.

 


نقش الله جل جلاله در اين ماجرا

اگر حکايت شيعه ها را قبول کنيم آنوقت حق داريم از نقش الله جل جلاله تعجب کنيم و مجبوريم اين سوال را مطرح کنيم که چرا رب العالمين در کلام خود، در قرآن، ذکر صريحي از اين مسئله مهم به ميان نياورده است. چرا از تقسيم ارث گرفته تا داستان اصحاب کهف، تا داستان تولد بچه حضرت زکريا، تا صدها موضوع ديگر موضوعي نيست که قرآن به آن نپرداخته باشد.

اما حرف به اين مهمي (جانشيني علي را ) حرفي که به گفته شيعه در طول و عرض اسلام تاثير دارد را ناديده گرفت و هيچ سخن صريحي در اين باره نيست؟ چرا الله امامي که تا کنون 1200 سال است حکومت مي کند (مهدي) و قرار است به گفته شيعه تا قيام قيامت حکومت کند را قابل نديده که يادي از او کند و نام او را ولو در يک آيه ذکر کند! نام و اسم ذوالقرنين و قصه اش دو صفحه قرآن را پر کرده! چرا از علي ذکري نيست؟

اين سوال را با دو طرف دعوا مطرح کنيم اين جوابها را مي شنويم.

سني مي گويد: نگفتيم، نگفتيم که اين داستان از اساس بي بنياد و دروغ است! اگر علي جانشين پيامبر ميبود حتماً در قرآن صريحاً ذکر ميشد!

شيعه مي گويد: اين درست که نام علي در قرآن ذکر نشده اما به آن اشاره شده و با تاويل مي توان فهميد که حد اقل منظور 140 آيه از قرآن علي است! و براي اين صراحتا ذکر نشده که ترس از آن بوده که مخالفان قبول نکنند و اسلام از بين برود!

 سني مي گويد: چه حرفها!! در 100 آيه اشاره شده در يک آيه به صراحت نيامده؟! صراحت را که مردم قبول نکنند اشاره را چگونه قبول مي کنند!! چه حرفها!! ترس از کي بوده؟ چرا قرآن وقتي لات، عزي و منات را بد گفته از کسي نترسيده؟ چرا مشرکين و پدرانشان را وعده به جهنم داده از کسي نترسيده؟ چرا وقتي بر خلاف رواج مسلم عربان، زن پسر خوانده محمد (صلى الله عليه وسلم) را به عقد حضرت محمد در آورده از کسي نترسيده؟ چرا وقتي قبله را از بيت المقدس به کعبه تغيير داده، واهمه اي نداشته؟!

چرا وقتي يهود و نصارا را باطل در باطل دانسته از کسي نترسيده؟ چرا وقتي که اعلان کرده مشرکين حق حج کردن را ندارند از کسي نهراسيد؟

چرا وقتي به عربان گفت پدران و مادران شما در جهنم هستند چونکه بر شرک مرده اند از کسي نترسيده؟

شيعه همچنان اصرار دارد که نه خير مسئله جانشيني علي مهم تر بوده و از عمر و ابوبکر ترسيده.

سني مي گويد: قرآن که ترسيده، شما چرا در آذان را روزي سه 3 بار با صداي بلند اعلان مي کنيد! چطور ممکن است که الله در قرآن ذکر نکند و بلال در آذان بگويد: أشهد أن علي ولي الله؟

شيعه مي گويد: اين آذان زمان رسول الله نيست ما بعد ها بخاطر تبرک نام علي را در آذان داخل کرديم!

سني مي گويد: پس در قرآن هم براي تبرک داخل کنيد تا اين آخرين رشته شما با اسلام پاره شود و خيال ما و خيال شما راحت شود و هر کدام راه خود را برويم.

سني ميگويد: در تاريخ يک مورد مشابه نيست که الله اراده اي کند ولي از مردم پنهان نمايد. الله که مصلحت ديده نگويد، پيامبر چرا مصلحت نديده و گفته؟!

 خلاصه اين بگو ومگو پايان ندارد حالا شنونده خود قضاوت کند و اگر هنوز سر در گم است بخش بعدي را بخواند.

 

نقش حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در افسانه غدير خم

اگر خوب فکر کنيم نقشي که اهل تشيع در افسانه غدير خم براي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) قائل شده سرا پا توهين به رسول الله است! اگر داستان غدير خم راست باشد آن وقت جواب اين سوالها چيست؟

دليل وصلت هاي متعدد رسول الله با دشمنان علي چيست؟

چرا حضرت محمد با به زني گرفتن دختران دشمنان علي، پايه هاي حکومت او را سست کردند؟

براي درک صورت مسئله مثالي ميزنم:

در طلوع اسلام، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) با ابو جهل در حال جنگ بودند! حالا اگر در اين گيرو دار با دختر ابو جهل عروسي ميکردند و در همان حال اجازه ميدادند که او پدر خود را روزانه يا هر وقت که خواست ببيند آنوقت کار از دو حال خارج نبود. يا به دختر ابوجهل هزار در صد اطمينان داشتند و يقين داشتند که او رازها را به بيرون نمي برد و با پدرش در توطئه شريک نمي شود! و يا بايد ايشان را به بي تدبيري متهم ميکرديم که مگر زن قحط بود رفتند با دختر ابوجهل عروسي کردند تا رازها و اسرار حکومتي به ابو جهل برسد.

حالا شيعه مي گويد: ابوبکر و عمر با حضرت محمد در حال جنگ پنهان و منافقانه بودند و هر کس ميداند که رسول الله منافقان زمان خود را مي شناختند و شيعه هم قبول دارد که رسول الله با دختران عمر و ابوبکر و ابوسفيان عروسي کردند و معاويه برادر زن ايشان شدند. و قبول دارد که چند زن ديگر پيامبر هم از خويشاوندان ابوبکر و عمر و يا دشمنان ديگر حضرت علي بودند. و شيعه اين را هم مي گويد که همسران پيامبر خائن و توطئه گر بودند و در غصب خلافت با ابوبکر و عمر همدستي کردند.

و شيعه اين را هم منکر نيست که عمر و ابوبکر و ابو سفيان و معاويه هر وقت که مي خواستند مي توانستند به ملاقات دختر يا خواهر يا فاميل ديگر خود به خانه پيامير بروند. پس حق داريم بگويم که شيعه با داستان سرايي در باره غديرخم دارد به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) توهين مي کند و ايشان را بي تدبير (زبانم لال) معرفي مي نمايد، و با زبان بي زباني مي گويد که آن حضرت نيز در پايمال شدن حق علي مقصر بوده اند.

شيعه براي هر ايرادي از شکم خود جوابي مي سازد براي او مهم نيست که جوابش پايه علمي دارد يا نه او فقط مي خواهد خود را از تنگنا خارج کند، و بهانه مي تراشد تا چند روز ديگر مذبوحانه با عقايد باطل خود زندگي کند.

اينجا شيعه مي گويد:

رسول الله به خاطر مصلحت هاي سياسي و هدفهايي مهم تر با دختران اين افراد عروسي کردند.

و اين جالب است که بدانيم عوام شيعه بر اساس فطرت ساده خود همان حرفي را مي گويند که نتيجه منطقي اين داستان دروغ است عوام شيعه چون به افسانه غديرخم چشم بسته ايمان دارند لذا از رفتار پيامبر متعجب مي شوند.

زماني که شيعه بودم چند بار شنيدم که شيعيي متعجب ميگفت:

«قربان حضرت محمد بروم عجب کاري کرده هرچي آدم بد بوده را دور خود جمع کرده و با آنها وصلت نموده».

اين بيچاره ها نمي دانند که گفتن اين جمله هر چند با پيشوند (قربان و صدقه حضرت محمد بروم) شروع شود باز نوعي کفر گويي است. اما عالمان شيعه اينرا ميدانند که اگر چنين بگويند رشته خود را بطور کلي با اسلام پاره مي کنند پس مجادله نموده و مجادله کردن هم آسان است مي گويند: حضرت بخاطر پيشرفت اسلام ازدواج هاي سياسي و مصلحتي کرده اند.

ما جواب اين حرف شيعه را ميدهيم ولي مطمئن نيستم که فوراً از جيب خود دليل نو و بي پايه ديگري را بيرون نکشند.

آيا عروسي هاي پيامبر و دختران ايشان بر اساس مصلحت هاي سياسي بوده؟

 نه نبود به هزار و يک دليل و ما فقط چند تا را مي نويسيم:

1- حضرت محمد فقط 4 دختر داشتد و اگر مي خواستند آنها را قرباني پيشرفت اسلام کنند بايد به حضرت علي زن نمي دادند زيرا علي در هر حال مطيع و پيرو ايشان بودند. مي گوييد به علي اگر زن نمي داد حسن و حسين پيدا نمي شدند بسيار خوب پس به عثمان بايد دختر نمي دادند! عثمان رييس قبيله بني اميه که نبود، و همين بس بود دختر ابوسفيان، دختر رييس قبيله بني اميه، زن پيامبر بود. اگر ازدواج هاي مصلحتي قبيله بني اميه را به راه مياورد همين بس بود و نيازي نبود که حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) به يک فرد غير موثر از همان قبيله يعني حضرت عثمان زن بدهد! شما بگوييد حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) هزار دختر داشته يا 4 دختر؟! يکي را به عثمان داد بس بود اگر مصلحت هاي سياسي در کار مي بود.

مي بايست که دختر دوم را به رييس يک قبيله قدرت مند عرب ميداد اما دختر ديگر را هم به عثمان داد پس چه نتيجه مي گيريم؟ در مي يابيم که اين دليلي که علماي شيعه براي عمل رسول الله ذکر مي کنند (که براي پيشرفت اسلام ازدواج هاي سياسي کردند) حرفي بي پايه و دروغ است. چرا دروغ است؟ چون دو دختر به عثمان داده تا دل او را بدست آرد (به زعم شيعه) تو گويي در دنيا مرد ديگري نبوده تازه اين تدبير پيامبر (به زعم شيعه) بي فايده بوده بلکه ضرر هم داشته و عثمان از موقعيت خود استفاده عکس کرد و حق علي را خورد و گفت تو بر من چه امتيازي داري اگر يک دختر پيامبر زن توست! دو تا را به من داده پس خواهش مي کنم که در صف خلافت نوبت را رعايت کن و بعد از من بايست!!

 شيعه هر چقدر هم سعي کند که رفتار حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را با فرضيه هاي خيالي موجه کند باز اين داستان غدير و آن عملکرد پيامبر هيچ تناسبي با هم ندارند و ناچاريم يکي از دو نتيجه زير را بگيريم!

 1- يا داستان غدير دروغ است!

2- يا رسول الله خود شان علي را در موضع ضعيفي قرار دادند و مخالفانشان را پرو بال دادند.

 در ازدواج هاي متعدد پيامبر نيز دخيل نبودن مصلحت هاي سياسي آشکار است. ما به يک مثال بسنده مي کنيم!

حضرت محمد با دختر بيوه عمر (بزعم شيعه بزرگترين دشمن علي و اسلام!!!) وقتي عروسي کردند که حکومت اسلامي ريشه دوانده بود و حضرت نيازي به عمر نداشتند بنظر شما اگر با دختر عمر عروسي نمي کردند حضرت عمر رسول الله را رها ميکرد؟ عمر دختر بيوه خود را به ابوبکر و عثمان عرضه کرد هر دو سکوت کردند. او به پيامبر از رفتار دو دوست خود شکايت کرد پيامبر فرمود: حفصه شوهري بهتر از عثمان خواهد يافت و خودشان حفصه را خواستگاري کردند! و بعد از عروسي، ابوبکر به عمر گفت: رسول الله پيش من از دختر تو يادي کرد فهميدم قصد خواستگاري دارند به همين دليل و قتي به من گفتي سکوت کردم. ببينيد ابوبکر دوست پيامبر بود از زمان جاهليت با هم دوست بودند. و وقتي هم که رسول الله، پيامبر و حاکم شبه جزيره عرب شدند باز رازهاي خصوصي خود را با اين دوست قديمي و يار غار خويش درميان ميگذاشتند.

ببينيد وقتي حاکم سرزميني به بزرگي ايران بودند باز بين همه زنان، دختر بيوه يار خود (عمر) را مي پسندند.

 با اين دلايل آشکار باز علماي شيعه شيطان سرايي مي کنند و افسانه مي بافند نه شرمي دارند نه حيايي! نتيجه منطقي از عمل رسول الله را وارونه مينمايند اگر به کسي بر نخورد مي گويم يک علت تاخت وتاز.

علماي شيعه در ميدان خيالبافي اين است که مخاطبان آنها مردمي جاهل هستند که از دين و تاريخ و منطق و چيزي نمي فهمند! درست مثل من که وقتي براي بچه 4 ساله ام داستان مي گويم هر طور که ميخواهم در ميدان خيال جولان ميدهم!

 آنوقت فهميدم که بچه ام بزرگ شده که گفت: بابا مگر اسب هم بال دارد؟ شنوندگان شيعه کي به سن عقل ميرسند؟

محمد باقر سجودي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط احمد و سردار   | 

تعلقات و روابط دوستانه بین صحابه و اهل بیت

 
201:32
تعلقات و روابط دوستانه بین صحابه و اهل بیت چاپ آدرس ایمیل

 حضرت زين العابدين رحمه الله : از الله تعالی خواهان مغفرت و رضایتش هستم خصوصاً برای اصحاب رسول الله آن بزرگوارانی که حق مصاحبت و همراهی با رسول الله را به نحو احسن بجای آوردند، کسانی که در نصرت ویاری رسول الله سخت نیکو جنگیدند و با سرخ رویی و موفقیت از آزمایش بیرون آمدند آنحضرت صلی الله علیه وسلم را حمایت کرده و با تمام وجود از وی استقبال کرده و پذیرای وی شدند و در اجابت دعوتش از دیگران پیشی گرفتند...

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------       

تعلقات و روابط دوستانه بین صحابه و اهل بیت

الشیخ سلیمان الخراشی -- ترجمه : علي رضا رسولي




الحمدلله رب العالمین، والصلاة والسلام علی اشرف الأنبیاء والمرسلین، نبینا محمد وآله و صحبه أجمعین.

اما بعد:

خداوند متعال در بیان رابطۀ صمیمانه و دوستانه موجود بین اهل بیت و یاران رسول اکرم صلی الله علیه وسلم چنین می فرماید: « اشداء علی الکفار رحماء بینهم»


شیخ ابن سعدی رحمه الله در تفسیراین آیه می فرماید: یعنی اهل بیت و یاران رسول اکرم صلی الله علیه وسلم نسبت به یکدیگر با محبت، عطوفت و مهربانی بر خورد می کنند گویا که آنها اعضای یک جسم هستند، هر یک از آنها، برای دیگری آنچیزی را می پسندد که برای خود می پسندد. (تیسیر الکریم الرحمن 7/111)


واقعات و روایاتی که این حقیقت را بیان می کنند به حد تواتر رسیده است(بنحوی که انکار و تکذیب همه آنها محال است) واختلاف نظر اندکی که بعضاً در میان آنها به و قوع می پیوست صرفا جنبه اجتهادی داشته است (که به هیچ عنوان نمی شود آنرا به کینه و بغض حمل نمود).


تعلقات دوستانه موجود در بین صحابه و اهل بیت واضح و آشکار بوده است که هیچ محقق با انصافی نمی تواند آنرا انکار کند یا ندیده بگیرد، و این واقعیت بکثرت درکتابهای شیعه و سنی بیان شده است.

و اگراینکه کسانی هستند که ثابت شدن این تعلقات صمیمانه بین صحابه و اهل بیت را نمی پسندند لذا دائماً می کوشند با بیان کردن افسانه ها و داستانهای پوچ و بی اساس رابطۀ بین آنها(صحابه و اهل بیت) را بنحوی جلوه دهند که خلاف حقیقتی( که قرآن بیان نموده) است.


ولی آنها چنان در تاریکی این یاوه گوییها و اکاذیب خود فرو رفته اند که غافل ازآنند که کتابهای معتبر آنها و احادیثی که آنها را منسوب به اهل بیت می دانند، وجود این رابطه دوستانه و صمیمانه را تأیید می نماید،لذا
برآن شدم که ازاین رساله خلاصۀ مطالب بعضی از کتابهای معتبر شیعه که رابطه صمیمانه و تعلقات دوستانه صحابه را بیان نموده اند، ذکر کنم.

تا شاید بدین ذریعه حقیقت تعلقات صحابه و اهل بیت برای همگان واضح گردد.

و صلی الله وسلم علی نبینا محمد وآله و صحبه أجمعین 


سلیمان بن صالح الخراشی


مدح  حضرت علی رضی الله عنه از  صحابه

من یاران و صحابه رسول الله صلی الله علیه و سلم را با چنان ویژگیهایی مشاهده کردم که هیچ یک از شما دارای آن نیستید؛ آنها صبح خود را به حالت ژولیدگی و غبار آلودگی آغاز می کردند به علت آنکه شب خود را در حالت قیام و سجده سپری کرده بودند،و در حالت سجده به نوبت گاهی پیشانی های خود را بر زمین می گذارند و گاهی گونه های صورت خود را، با یاد آوردن روز رستاخیز و بر خواستن از قبر، با چنان بی قراری می ایستند که گویا بر روی اخگرهای آتش ایستاده اند.


به علت طولانی بودن سجدیشان جلوی پیشانی آنها همانند زانوی پای شتر پینه بسته بود. و وقتی نام الله در محضر آنها گرفته می شد، چشمها یشان پر از اشک می گشت حتی که گریبان آنها خیس می شد، و از گرفتن نام الله و ذکر کردن چنان خوش و مسرور می شدند که همانند درختی که در معرض باد و طوفان قرار گرفته به این طرف وآن طرف مایل شده و تکان می خوردند.(نهج البلاغة 143دارالکتاب بیروت1387ه ق تحقیق صبحی صالح  الإرشاد  ا26)



درجایی دیگر حضرت علی(رض) همۀ اصحاب رسول الله صلی الله علیه و سلم را مدح و تعریف می نماید و آنها را بر یاران و شیعیان خود که وی را در جنگها تنها کذاشته و از رویا روئی با دشمن ترسیدند، ترجیح می دهد و در مقایسه آنها با اصحاب رسول الله صلی الله علیه و سلم چنین می گوید:
ما به همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم  با پدران، فرزندان و برادران و عموهای خود می جنگیدیم و این جبهه گیری درمقابل آنها(بخاطر رسول الله(ص) باعث تقوبت ایمان ما، و صبر در برابر سختیها و دردها و باعث جدیت در جهاد با دشمن می شد.


هریک از ما(اصحاب و یاران رسول الله (ص) با دشمن خود چنان مقابله می کرد که مثل دو شیر درنده بر یکدیگر حمله آور می شدند و هر یک منتظر فرصت و موقعیتی بود که درآن به طرف مقابل خود طعم مرگ را بچشاند گاهی ما پیروز می شدیم و گاهی دشمن.و زمانی که خداوند صداقت و ثبات ما(یاران و اصحاب رسول الله صلی الله علیه و سلم) را می دید شکست نهایی را بر دشمن فرستاده و ما را مورد نصرت و مدد خود قرار می داد.


و سالها می گذشت تا اینکه اسلام استحکام یافت و به اوج پیشرفت رسید و جایگاه واقعی خود را دربین انسانیت بدست آورد.


قسم بخدا! اگرما(اصحاب رسول الله صلی الله علیه وسلم) عملکرد شبیه به شما می داشتیم حتی یک ستون از ستونهای دین قائم و پا برجا نمی ماند و حتی یک شاخه از شاخه های ایمان سرسبز نمی گشت.
 (نهج البلاغة91د92چاپ بیروت)


درجایی دیگر از اصحاب رسول الله صلی الله علیه وسلم درمقابل شیعیان خود یاد می کند.
و بر رفتن آنها اینگونه افسوس می خورد:
کجایند آن کسانی که به طرف اسلام دعوت داده شدند و ازهمان ابتداء اسلام را پذیرفتند، آنهایی که قرآن را خواندند و آنرا به عنوان داور و حاکم دربین خود قرار دادند و با شوق و اشتیاق دعوت به طرف جنگ و جهاد را لبیک گفته و به میدان شتافتند، شمشیرها را از غلاف کشیدند و گروه گروه و صف به صف در گوشه و کنار دنیا منتشر شدند، بعضیها شهید شدند و بعضی باقی ماندند کسانی که زنده مانده بودند از زنده ماندن خوش حال نبودند بلکه حسرت شهادت را می خوردند)  

 
شکمها بر اثر کثرت روزه کاملا خالی و فرورفته شده بود، لبها بر اثر دعاهای طولانی خشک وپژمرده شده بود و رنگ چهره ها بر اثر شب بیداری زیاد و تهجد زرد شده بود بر چهره های شان(یاران و اصحاب رسول الله صلی الله علیه وسلم) نور خاشعین دیده می شد. آنها برادران من بودند که رفتند پس برای ما زیبنده است که مشتاق آنها بوده و در فراقشان انگشت افسوس به دهان بگیریم.     (نهج البلاغة تحقیق صبحی صالح ص178-177)


و در جواب حضرت معاویة(رض) اینگونه از مهاجرین صحابه تعریف وتمجید می کند:
کسانی که در ایمان از دیگران سبقت گرفتند به خوشبختی رسیدند و کسانی که در هجرت بر دیگران پیشی گرفتند فضیلت را ازآن خود کردند.                    ( نهج البلاغة      ص283)

   
 ودر ادامه می فرماید: مهاجرین دارای خیر و خوبی زیادی هستند که تو از آن باخبری، خداوند به آنها بهترین پاداش ها را بدهد                (نهج البلاغةص 383تحقیق صبحی صالح )


ملا باقر مجلسی از طوسی یک روایت صحیح نزد شیعه از حضرت علی ابن ابی طالب نقل می کند که به یارانش فرمودند: دربارۀ اصحاب رسول الله صلی الله علیه وسلم شما را نصیحت می کنم که آنها را سب وشتم نکنید زیرا آنها اصحاب پیامبر شما هستند، آنها کسانی هستند که نه تنها در دین هیچ تغییری به وجود نیاوردند بلکه هیچ بدعتی را مورد احترام قرار ندادند،بله! رسول الله صلی الله علیه و سلم مرا نصیحت کردند که مراعات آنها را بکنم.                        (حیاة القلوب للمجلسی 2/621 )

       
در جایی دیگر مهاجرین و انصار را مورد مدح و ستایش قرار داده و حق  وتعیین و انتخاب امام را مختص به آنها می دهد و اذعان می دارد که اهل حل و عقد در قرن اول هستند و هیچ کس حق ندارد فیصله آنها را رد کند یا اینکه بدون نظر خواهی از آنها تعرضی در امور داشته باشد و یا از حد و حدود آنها خارج شود چرا که آنها اهل و اساس مسلمین هستند و اینگونه می فرماید:همانا شورای تصمیم گیری مختص به مهاجرین و انصار می باشد، لذا اگر آنها در انتخاب شخصی متفق شدند و او را به عنوان امام و پیشوای خود قرار دادند، خداوند نیز بر این اتفاق و انتخاب آنها راضی است و اگر شخصی تفرد نمود و با ارتکاب بدعت و خروج از دین، خود را مستحق سرزنش قرار داد آنها او را با اتحاد و همبستگی به طرف اصل دین برمی گردانند و اگر انکار نمود وبر بدعت خود اصرار کرد به خاطر اختیار کردن راهی غیر از زاه و روش مسلمین با او می جنگند...
                      (نهج البلاغة  تحقیق محمد عبده 3/7 چاپ بیروت )
                     ( نهج البلاغة تحقیق صبحی ص 367)


 اقوال اهل بیت در تعریف و تمجید از صحابه رضی الله عنهم اجمعین

حضرت علی بن الحسین ملقب به زین العابدین چهارمین امام معصوم نزد شیعه و سید اهل بیت در زمان خود، پس ذکر اصحاب محمد صلی الله علیه واله وسلم در نمازش برای آنها دعای رحمت و مغفرت می کرد زیرا آنها رسول الله صلی الله علیه و سلم را در نشر توحید و تبلیغ رسالت الله تعالی نصرت و همراهی نموده اند، وی چنین می گوید:   از الله تعالی خواهان مغفرت و رضایتش هستم خصوصاً برای اصحاب رسول الله آن بزرگوارانی که حق مصاحبت و همراهی با رسول الله را به نحو احسن بجای آوردند، کسانی که در نصرت ویاری رسول الله سخت نیکو جنگیدند و با سرخ رویی و موفقیت از آزمایش بیرون آمدند آنحضرت صلی الله علیه وسلم را حمایت کرده و با تمام وجود از وی استقبال کرده و پذیرای وی شدند و در اجابت دعوتش از دیگران پیشی گرفتند، و آنحضرت صلی الله علیه و سلم دلائل رسالتش را برای آنها بیان نمود و آنها نیز در ابلاغ و اظهار دین خداوند و ارمغانهای نبوت ، از زن و فرزندان خود جدا شدند و برای تثبیت نبوت آن حضرت حتی با پدران و فرزندان خود نیز جنگیدند و زمانیکه به دامن نبوت چنگ زدند قبیله و طایفه شان آنها را ترک کردند و با اختیار کردن سایۀ قرب و نزدیکی به آنحضرت صلی الله علیه واله وسلم اقرباء خود را از دست دادند و از انها جدا شدند .


بار الها ! هر آنچه که به خاطر تو وجلب رضایت تو آنرا ترک کردند، در قبالش از آنها راضی باش و از اینکه به خاطر تو و به طرف تو هجرت کردند و وطن خود را ترک کرده و راحت و آرامش زندگی را از دست دادند،بارالها، تو از آنها تشکر کن.


خداوندا ! کسانی را که از صحابه در همه کارهای نیک از آنها پیروی و تبعیت می کنند به آنها بهترین پاداش ها را عنایت بکن، آن کسانی که چنین می گویند: بارالها ! ما را ببخشا و برادرانی که از ما در ایمان آوردن پیشی گرفتند...                  (صحیفة کاملة لزین العابدین ص 13،چاپ هند1248  )


امام حسن عسکری، امام یازدهم شیعیان در تفسیر خود چنین می گوید:
موسی کلیم الله از الله سئوال کرد: آیا در میان یاران انبیاء کسی نزد تو از یاران من عزیزتر هم هست؟ خداوند متعال فرمود: ای موسی! آیا نمی دانی که فضیلت و برتری یاران وصحابه رسول الله صلی الله علیه واله و سلم بر یاران تمامی انبیاء همانند فضیلت و برتری محمد صلی الله علیه واله وسلم بر همگی پیامبران است.(تفسیرالحسن العسکری ص 65چاپ هند )     ( البرهان 3/228واللفظ به)


در تفسیر الحسن العسکری بعد از این مطلب چنین آمده است.
عذابی که خداوند بر یکی از کسانی که نسبت به آل و اصحاب محمد  یا یکی از آنها  بغض وعداوت دارد، می فرستد، اگر آن عذاب بر همه مخلوقات تقسیم شود ، همگی به هلاکت خواهند رسید.
(تفسیر حسن عسکری ص 196 )

به همین علت وقتی که از علی بن موسی الرضا امام هشتم شیعیان در بارۀ احادیث سئوال شد که آنحضرت(ص) فرمودند: أصحاب من همانند ستارگان آسمان هستند به هر یک اقتداء کنید هدایت می شوید،همچنین فرمودند: اصحاب مرا رها کنید( وآنها را مورد هیچگونه تعرض قرار ندهید) وی درجواب فرمودند: این هر دو حدیث صحیح هستند. عیون الرضا (لابن بابویه قمی ملقب به صدوق .تحت قول النبی : اصحابی کالنجوم 2/ 87


امام جعفر صادق رحمه الله می فرماید: اصحاب رسول الله(ص) دوازده هزار نفر (در مدینه ) بودند،8هزار از اهل مدینه 2هزارنفر ازاهل مکه و 2 هزار بفر از جاهای مختلف دیگر  ودر بین آنها نه از فرقه قدریه و نه از فرقه مرجئه و خوارج و جود داشت و نه معتزلی و عقل گرا همه آنها شب و روز گریه می کردند.... 

(کتاب الخصال للقمی ص 640چاپ صدوق تهران

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط احمد و سردار   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط احمد و سردار   |